گنجور

حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت
 

بتی دیدم از عاج در سومنات

مرصع چو در جاهلیت منات

چنان صورتش بسته تمثالگر

که صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحیت کاروانها روان

به دیدار آن صورت بی روان

طمع کردن رایان چین و چگل

چو سعدی وفا زان بت سخت دل

زبان آوران رفته از هر مکان

تضرع کنان پیش آن بی زبان

فرو ماندم از کشف آن ماجرا

که حیی جمادی پرستد چرا؟

مغی را که با من سر و کار بود

نکو گوی و هم حجره و یار بود

به نرمی بپرسیدم ای برهمن

عجب دارم از کار این بقعه من

که مدهوش این ناتوان پیکرند

مقید به چاه ظلال اندرند

نه نیروی دستش، نه رفتار پای

ورش بفگنی بر نخیرد ز جای

نبینی که چشمانش از کهرباست؟

وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت

چو آتش شد از خشم و در من گرفت

مغان را خبر کرد و پیران دیر

ندیدم در آن انجمن روی خیر

فتادند گبران پازند خوان

چو سگ در من از بهر آن استخوان

چو آن را کژ پیششان راست بود

ره راست در چشمشان کژ نمود

که مرد ار چه دانا و صاحبدل است

به نزدیک بی‌دانشان جاهل است

فرو ماندم از چاره همچون غریق

برون از مدارا ندیدم طریق

چو بینی که جاهل به کین اندرست

سلامت به تسلیم و لین اندرست

مهین برهمن را ستودم بلند

که ای پیر تفسیر استا و زند

مرا نیز با نقش این بت خوش است

که شکلی خوش و قامتی دلکش است

بدیع آیدم صورتش در نظر

ولیکن ز معنی ندارم خبر

که سالوک این منزلم عن قریب

بد از نیک کمتر شناسد غریب

تو دانی که فرزین این رقعه‌ای

نصیحتگر شاه این بقعه‌ای

چه معنی است در صورت این صنم

که اول پرستندگانش منم

عبادت به تقلید گمراهی است

خنک رهروی را که آگاهی است

برهمن ز شادی برافروخت روی

پسندید و گفت ای پسندیده گوی

سوالت صواب است و فعلت جمیل

به منزل رسد هر که جوید دلیل

بسی چون تو گردیدم اندر سفر

بتان دیدم از خویشتن بی خبر

جز این بت که هر صبح از این جا که هست

برآرد به یزدان دادار دست

وگر خواهی امشب همین جا بباش

که فردا شود سر این بر تو فاش

شب آن جا ببودم به فرمان پیر

چو بیژن به چاه بلا در اسیر

شبی همچو روز قیامت دراز

مغان گرد من بی وضو در نماز

کشیشان هرگز نیازرده آب

بغلها چو مردار در آفتاب

مگر کرده بودم گناهی عظیم

که بردم در آن شب عذابی الیم

همه شب در این قید غم مبتلا

یکم دست بر دل، یکی بر دعا

که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس

بخواند از فضای برهمن خروس

خطیب سیه پوش شب بی خلاف

بر آهخت شمشیر روز از غلاف

فتاد آتش صبح در سوخته

به یک دم جهانی شد افروخته

تو گفتی که در خطهٔ زنگبار

ز یک گوشه ناگه در آمد تتار

مغان تبه رای ناشسته روی

به دیر آمدند از در و دشت و کوی

کس از مرد در شهر و از زن نماند

در آن بتکده جای در زن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مست

که ناگاه تمثال برداشت دست

به یک بار از اینها برآمد خروش

تو گفتی که دریا برآمد به جوش

چو بتخانه خالی شد از انجمن

برهمن نگه کرد خندان به من

که دانم تو را بیش مشکل نماند

حقیقت عیان گشت و باطل نماند

چو دیدم که جهل اندر او محکم است

خیال محال اندر او مدغم است

نیارستم از حق دگر هیچ گفت

که حق ز اهل باطل بباید نهفت

چو بینی زبر دست را زور دست

نه مردی بود پنجهٔ خود شکست

زمانی به سالوس گریان شدم

که من زانچه گفتم پشیمان شدم

به گریه دل کافران کرد میل

غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل

دویدند خدمت کنان سوی من

به عزت گرفتند بازوی من

شدم عذر گویان بر شخص عاج

به کرسی زر کوفت بر تخت ساج

بتک را یکی بوسه دادم به دست

که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به تقلید کافر شدم روز چند

برهمن شدم در مقالات زند

چو دیدم که در دیر گشتم امین

نگنجیدم از خرمی در زمین

در دیر محکم ببستم شبی

دویدم چپ و راست چون عقربی

نگه کردم از زیر تخت و زبر

یکی پرده دیدم مکلل به زر

پس پرده مطرانی آذرپرست

مجاور سر ریسمانی به دست

به فورم در آن حل معلوم شد

چو داود کاهن بر او موم شد

که ناچار چون در کشد ریسمان

بر آرد صنم دست، فریاد خوان

برهمن شد از روی من شرمسار

که شنعت بود بخیه بر روی کار

بتازید ومن در پیش تاختم

نگونش به چاهی در انداختم

که دانستم ار زنده آن برهمن

بماند، کند سعی در خون من

پسندد که از من برآید دمار

مبادا که سرش کنم آشکار

چو از کار مفسد خبر یافتی

ز دستش برآور چو دریافتی

که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنر

نخواهد تو را زندگانی دگر

وگر سر به خدمت نهد بر درت

اگر دست یابد ببرد سرت

فریبنده را پای در پی منه

چو رفتی و دیدی امانش مده

تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث

که از مرده دیگر نیاید حدیث

چو دیدم که غوغایی انگیختم

رها کردم آن بوم و بگریختم

چو اندر نیستانی آتش زدی

ز شیران بپرهیز اگر بخردی

مکش بچهٔ مار مردم گزای

چو کشتی در آن خانه دیگر مپای

چو زنبور خانه بیاشوفتی

گریز از محلت که گرم اوفتی

به چاپک‌تر از خود مینداز تیر

چو افتاد، دامن به دندان بگیر

در اوراق سعدی چنین پند نیست

که چون پای دیوار کندی مایست

به هند آمدم بعد از آن رستخیز

وزان جا به راه یمن تا حجیز

از آن جمله سختی که بر من گذشت

دهانم جز امروز شیرین نگشت

در اقبال و تأیید بوبکر سعد

که مادر نزاید چنو قبل و بعد

ز جور فلک دادخواه آمدم

در این سایه گسترپناه آمدم

دعاگوی این دولتم بنده‌وار

خدایا تو این سایه پاینده دار

که مرهم نهادم نه در خورد ریش

که در خورد انعام و اکرام خویش

کی این شکر نعمت به جای آورم

وگر پای گردد به خدمت سرم؟

فرج یافتم بعد از آن بندها

هنوزم به گوش است از آن پندها

یکی آن که هرگه که دست نیاز

برآرم به درگاه دانای راز

بیاد آید آن لعبت چینیم

کند خاک در چشم خود بینیم

بدانم که دستی که برداشتم

به نیروی خود بر نیفراشتم

نه صاحبدلان دست برمی‌کشند

که سر رشته از غیب درمی‌کشند

در خیر بازست و طاعت ولیک

نه هر کس تواناست بر فعل نیک

همین است مانع که در بارگاه

نشاید شدن جز به فرمان شاه

کلید قدر نیست در دست کس

توانای مطلق خدای است و بس

پس ای مرد پوینده بر راه راست

تو را نیست منت، خداوند راست

چو در غیب نیکو نهادت سرشت

نیاید ز خوی تو کردار زشت

ز زنبور کرد این حلاوت پدید

همان کس که در مار زهر آفرید

چو خواهد که ملک تو ویران کند

نخست از تو خلقی پریشان کند

وگر باشدش بر تو بخشایشی

رساند به خلق از تو آسایشی

تکبر مکن بر ره راستی

که دستت گرفتند و برخاستی

سخن سودمندست اگر بشنوی

به مردان رسی گر طریقت روی

مقامی بیابی گرت ره دهند

که بر خوان عزت سماطت نهند

ولیکن نباید که تنها خوری

ز درویش درمنده یاد آوری

فرستی مگر رحمتی در پیم

که بر کردهٔ خویش واثق نیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شکوهی نوشته:

در هر زبانی هر واژه‌ای برای خود تاریخ و شخصیت و کاربردی دارد. یکی از دلیل‌هایی که نباید در جایگزینی وام‌واژه‌ها افراط و زیاده‌روی کرد آن است که نمی‌توان هر واژه‌ای را به جای دیگری به کار برد.

در سده‌های گذشته در زبان‌های مختلف، از جمله در ادبیات پارسی، گاه مفهوم‌ها با هم اشتباه می‌شدند یا بدون توجه به جای یکدیگر به کار می‌رفتند به ویژه در زمینه‌ی دین‌ها. برای نمونه در زبان عربی به تمام زرتشتیان می‌گفتند مجوس که عربیده‌ی مگوس یونانی یا همان مغ پارسی است. انگار به همه‌ی مسلمانان بگویند آخوند! یا عطار نیشاپوری دین زرتشتی را با بت‌پرستی اشتباه می‌گیرد:

من آن گبرم در این هستی که بتخانه بنا کردم —- شدم بر بام بتخانه و گبران را صدا کردم

مورد دیگر زُنّار (zonnar) است. زنار رشته‌ای است که مهرپرستان به کمر می‌بستند و بعدها مانند بسیاری دیگر از ایده‌های مهرپرستی ایرانی وارد مسیحیت شد. و پس از آن وارد فرقه‌های فراماسون (Freemason/Masonic) شد و در انگلیسی به نام sacred Zennar خوانده می‌شود. در ادبیات پارسی زنار از نشانه‌های مسیحیان است و در عرفان معناهای گوناگونی دارد مانند رشته‌ی محبت، نشانه‌ی کفر و نامسلمانی و …. اما در برخی نوشته‌ها و شعرها و تفسیر شعرها می‌بینیم زنار - که نشان مسیحیان بوده - با کُستی یا کشتی - که از پوشاک‌های دینی زرتشتیان است - قاطی می‌شود و زرتشتیان زنار دارند! مانند این بیت خاقانی:

اربعین‌شان را ز خمسین نصارا دان مدد ——– طیلسان‌شان را ز زنار مجوسی ده نشان

در تفسیر شعر حافظ می‌نویسند: زنار یا کستی کمربندی است که زرتشتیان برای متمایز شدن از مسلمانان می‌بندند! حال آن که زرتشتیان از آغاز کستی بر میان می‌بستند و کستی ربطی به اسلام و زنار ندارد.

اما شاید مشهورترین و پراشتباه‌ترین این گونه کاربردها داستانی است که سعدی در باب هشتم بوستان از سرگذشت خود تعریف می‌کند و معلوم نیست تا چه اندازه واقعیت دارد. شاید بیشتر داستانی تخیلی باشد که سعدی برای بیان نظرهایش ساخته است. در این داستان سعدی به معبدی در سومنات هند می‌رود. سومنات (Somnath) از نام‌های «شیوا» (Shiva) خدای بزرگ هندوان است که سعدی به خاطر وزن شعر آن را به صورت سومَنات (Somanat) درآورده است. معبد سومنات از معبدهای بزرگ و ثروتمند شمال هند بود که در سده‌ی پنجم خ/دوازدهم سلطان محمود غزنوی به بهانه‌ی ترویج اسلام، اما در اصل برای غارت سیم و زر فراوان این معبد، به هند لشکر کشید و پس از کشتار هندوان بت‌ها را شکست و غنیمت فراوانی به چنگ آورد. البته سهم خلیفه‌ی عباسی در بغداد را نیز برایش فرستاد. (ن. ک. به نوشته‌ی پیشین) این معبد بعدها بازسازی شد و سعدی به معبد تازه‌ی سومنات می‌رود نه آن که محمود غزنوی ویران کرده بود.

برگردم به داستان سعدی. سعدی می‌گوید به سومنات رفتم و دیدم که مردم بتی را می‌پرستند و بر آن بوسه می‌دهند و برایش هدیه می‌آورند. به مسئولان معبد گفتم چرا صورت بی‌جان را می‌پرستید. آنان ناراحت شدند و به من حمله کردند. بعد من به فریب گفتم پس بگویید چرا این بت را می‌پرستید تا من هم پرستنده می‌شوم. گفتند شب اینجا بمان و فردا صبح ببین. فردا صبح همزمان با برآمدن آفتاب دستان بت هم به مناجات به سوی آسمان بلند می‌شود. سعدی در ظاهر پشیمان می‌شود و پوزش می‌خواهد و دست بت را می‌بوسد. سپس مدتی آنجا می‌ماند تا بدو اطمینان کنند. بعد یک روز که در معبد تنها می‌شود، می‌رود درها را می‌بندد و می‌گردد و می‌بیند که بله! شخصی در درون بت نشسته و ریسمانی به دست دارد که وقتی آن را بکشد دستان بت بلند می‌شود. سعدی که سر از راز بت و مسئولان بتخانه درآورده بود آن شخص را می‌کشد که مبادا سعدی را لو بدهد! بعد هم از راه یمن به حجاز می‌گریزد.

در این که سعدی استاد سخن است و سخن چون موم در دست اوست و به ویژه در زیبایی غزل‌هایش شکی نیست. اما در این داستان، سعدی واژه‌ها و مفهوم‌های بت‌پرست (کافر) و برهمن (دین هندو) و مغ و موبد و گبر (دین زرتشتی) و مطران و کشیش (دین مسیحی) و پیر (عرفان اسلامی) را با هم اشتباه می‌کند و در هم می‌آمیزد و همه را یکسان و به جای هم به کار می‌برد و نیز بتخانه و دیر و بقعه را. (البته شاید بتوان گفت که پیر و بقعه به معنای کلی به کار رفته‌اند.) مِهین برهمن هندو می‌شود پیر تفسیر اوستا و زند! برهمنان معبد هندو گبران پازندخوان هستند. در درون بت هندوان، مطران (اسقف مسیحی) آذرپرست (زرتشتی) برهمن نشسته است. در نظر سعدی مغان زرتشتی بدون وضوی مسلمانی نماز می‌خوانند. خلاصه همه چیز درهم ریخته است.

http://shahrbaraz.blogspot.com/search/label/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C

شکوهی نوشته:

در باره این شعر به پیوندی که دادم نگاه شود.

احمد نوشته:

سلام
گویا در بیت زیر واژه عجب به اشتباه غجب نوشته شده است:
به گریه دل کافران کرد میل
غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل

یاسان نوشته:

با سپاس از توضیح آقای شکوهی باید گفت قرار نیست هر که حتی سعدی بزرگ هر چه گفته است یکسره راست و درست و به‌جا باشد درست مانند این شعر بوستان.

حسین ،۱ نوشته:

کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای در زن نماند
جای ارزن نماند

روفیا نوشته:

سپاس از سخنان ارزشمند جناب شکوهی.
گاهی با خود می اندیشم این دانش واژه شناسی نیز بسیار گسترده و آمیخته با دانش روانشناسی، تاریخ، جامعه شناسی، سیاست، پزشکی و… است. شما اگر یک انگلیسی زبان باشید و بخواهید معنای fear را به عربی بیابید، خواهید دید به طور عام معادل های خوف، خشیت، وحشت، و خطر برای آن به کار می رود. ولی یک عرب زبان می داند که هیچکدام با دیگری برابر نیست. وحشت با خشیت یکی نیست، گویا وحشت ترس از تنها ماندن درباره یک باورمندی، یک روش یا یک گفتار است، لیک خشیت ترس هنگام روبرویی با قدرتی فراگیرنده یا ادراک یک نیروی سترگ است.
این چنین است که اگر در درک و به کار گیری و انتخاب واژگان کمی وسواس به خرج دهیم، معرفتی نیز حاصل می شود. گردآوری مفهوم دقیق و درست واژگان در مخزن خاطر تنها ذخیره دیکشنری یا واژه نامه نیست، که حفظ دایره المعارف یا encyclopedia است.
در فایل صوتی استاد مصطفی ملکیان درباره آسیب شناسی جامعه ایران، ایشان به زبان پریشی مردم ایران به عنوان یکی از ریشه های آسیب به جامعه می پردازد که متاسفانه گویی حتا از زمان سعدی و در میان ادبا نیز رواج داشته است!

روفیا نوشته:

حال که سخن از واژه شناسی به میان آمد بد نیست به ریشه واژه sacred که جناب شکوهی بدان اشاره کرده اند نیم نگاهی بیندازیم. همانگونه که می دانید معانی مقدس، روحانی، معنوی، و وقف شده برای آن آورده شده است. ریشه آن واژه Sacrifice به معنای قربانی کردن و نیز وقف کردن است. تو گویی تا چیزی را در راه چیز دیگری وقف و قربانی نکنیم از روحانیت و معنویت به دور خواهیم بود.
البته بنده بر این باورم که ما هر آن در حال قربانی کردن چیزی در راه به دست آوردن چیز دیگری هستیم.
آنجا نیز که مولوی می فرماید :
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم ز حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
از چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر
سر بر آرم از ملایک بال و پر
در حقیقت از قربانی شدن می گوید. چیز کمتری در سیر تکامل قربانی شد تا چیز کاملتری پدید آید. نه اینکه یوسفی لطیف و سیم تن را بدهند و چند تکه فلز به جایش گیرند.
درشهرمانک یوسفی خوش میفروشداحمقی
باور نمی داری ز من بازار شو بازار شو

بابک نوشته:

حسین ١ عزیز،
در نسخه چاپى که من دارم نیز “ارزن” در پانویس به عنوان جایگزین آمده، و این مشکلى است که همواره با کاتبان بوده…آنچنانکه آنان در نسخه بردارى از روى نسخ پیشین گاه در تندخوانى، گاه به سلیقه خود، و گاه بر اساس نفهمیدن یک واژه، یک مصراع، یک بیت، و یا حتى یک غزل آنانرا یا دگرگون مى کردند و یا حتى حذف و اضافه…
ولى در اینجا همان “دَرزَن” نکوتر مى نماید و به سخن سعدى نزدیکتر، چرا که درزن به معناى شخصى که در را زده و وارد مى شود نشان از آن دارد که معبد چنان پر گشته که دیگر گنجایشى براى حتى یک نفر دیگر را ندارد، ضمن آنکه درزن به معناى سوزن نیز آید و همان بیان که “جاى سوزن انداختن نبود” را در ذهن به تصویر مى کشد…و فضا سازى در اشعار از مهمترین ارکان مى باشد، چنانکه اگر سراینده اى در این باب خبره نباشد تو گویى سروده اش خشک و بى روح و تنوع است و بالعکس آنکه کارکشته چنان مى سراید که مى پندارى تو خود نیز در آن مکانى…
و این دو کاربرد “دَرزَن” در کنار یکدیگر در اینجا فضا را بسیار زیباتر ترسیم مى کنند تا “ارزن”..

دکتر ترابی نوشته:

شکوهی گرامی،
زنار گویا از یونانی zonnynai به مانای بستن می آید که خود گویا ریشه در yos کهنتر و yasta اوستایی دارد که زمان گذشته بستن است” بست ” و از یاستا تا کستی و کشتی راه درازی نیست.
اما کشتی بستن بخشی از آیین سدره پوشی است
زمانی که جوانان بهدین به پانزده سالگی میرسند ، زیر جامه ای سپید برتن می کنند و کشتی که از ۷۲ رشته ی رشته از پشم سپید که در ۶ دسته دوازده تایی بافته شده است بر کمر می بندند، و پای به جهان بزرگان می نهند ( کشتی را تنها به هنگام آب تنی و دشتان از تن بدر می کنند) بر گردنشان هم چنین انبانکی از برای کرفه هاشان می آویزند.

تا برسیم به داستان شیخ شیراز،

وی جهاندیده بوده است و( جهاندیده بسیار گوید دروغ)
از جمله همین داستان ، سعدی گمان نمی رود به هند سفر کرده باشد او از برای پند ا ندرز و سفارش به پرهیزکاری و درست کرداری داستانی ساخته است تا توجه ما را جلب و پیام همیشگی خود را به گوش جانمان برساند
” عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است ”
وین در همه کارهای او از نظم و نثر و در جمله زمینه ها دیده می شود حتا در عاشقانه ها پیامی ، پیغامی دارد.
” سخندان و نصیحت گو ” است و هم عالم دین و عالمان دین گبر و ترسا و برهمن و یهود و.. را بیرون از دین می دانسته اند رسم روزگار چنین بوده است.
یقین بدارید استاد سخن و مادر زبان پارسی مانا و تفاوت مانایی مغ و مطران و برهمن و …را بسیار به از مایان می دانسته است
ببخشایید .

روفیا نوشته:

درود دکتر ترابی گران مایه
به احتمال زیاد چنین است که می فرمایید، سعدی هم این رهروان و عالمان فرق گوناگون را می شناخته است و بر شباهت های ایشان از جهت بیرون دانستن جمیع آنان از دیدگاه مسلمانان آن روزگار و نیز بر تفاوت هایشان وقوف داشته است.
ولیکن علاوه بر اندیشه آدمی آن چه که مشخصا از انسان «صادر» می شود نیز واجد اهمیت فراوان است.(هشدار جناب محدث به این حقیر را که به یاد دارید!) آنچه مصطفی ملکیان بر ضرورت آن باور دارد پالایش زبان است، یعنی اهتمام بر اینکه گفتار تا حد امکان پالوده از نادرستی باشد. تا درمیان همه شنوندگان و بینندگان همه سرزمین ها در همه دوران ها کمترین سوء تفاهم را ایجاد کند.
من در گذشته می پنداشتم گفتار نیک و کردار نیک از پندار نیک سرچشمه می گیرند. خیال می کردم این یک جریان یک سویه است و تا اندیشه ای از پلیدی دور نباشد گفتار و کردار جایی بند را آب خواهند داد و گوینده و کننده خود را لو می دهند. البته هنوز هم باور دارم در این سو جریان قدرتمند تر است ولی به تجربه دریافتم پالایش زبان و گفتار هم در پاکیزگی اندیشه بی اثر نیست و این تمرین مداوم self correction می تواند به یک مهارت و فضیلت تبدیل شود و درست مانند این است که آدمی در یک مراقبه دایم به سر برد. این هدیه را آقای شمس الحق گرامی به من داده اند.
نوعی حساسیت که آدمی را از لاابالی گری دور می نماید. مراقبه ای که به سایر ابعاد وجود سرایت خواهد کرد. همه ما کسانی را می شناسیم که در گفتار لاابالی بوده از پروپاگاندا و عوامفریبی و… زیاد بهره می جستند! دیدیم که رکوردهای نادرست بسیاری نیز در عمل از خویش به جا گذاشتند.
امروز به یک فایل صوتی از مصاحبه با آقای ظریف گوش می کردم. به نام انتخاب! دقت نظر ایشان در انتخاب واژگان ستودنی بود. گویی تک تک واژگان از انواع فیلتر های خرد و ادب و درستی و شرافت عبور کرده بودند! البته مذاکره کننده ای که نماینده یک ملت است باید که به دانش سخن گفتن و مذاکره آراسته باشد. ولی اهمیت و ضرورت این آراستگی در مورد ادیبی چون سعدی نیز کمتر نیست!
در زندگی فردی و اجتماعی همه ابناء بشر تاثیر گذار است.
حضور سبزتان را غنیمت می شمارم.

دکتر ترابی نوشته:

دانشور ارجمند روفیای گرامی
جناب مصطفا ملکیان را نمی شناسم ، درود بر او و بر شما که بر پالایش زبان ، پاکیزه نویسی و درست نویسی پای میفشارید بویژه در روزگار امروز که لشکریان جور از درون و بیرون کیستی ما نشانه کرده اند،
وهم باسرکار هم رای و هم داستان ام که “دو صد گفته چون نیم کردار نیست ” و باز خورد انچه می پنداریم. می گوییم و میکنیم بر یکدیگر.
دو دیگر ، خوشا و خرما که جناب ظریف می آموزد چگونه، کی ،کجا سخن را براند و پاس بدارد.
( سخنان ناسخته وی در نخستین روزهای وزیری اش فراموش نا شدنی اند)
سدیگر، شیخ شیرا ز در سفر خیالی هند، البته آهنگ گفتگو پیرامون برجامی بد فرجام نداشته است!
بختتان سبز، روزگارتان سپید و أچهرتان هماره سرخ باد

کانال رسمی گنجور در تلگرام