گنجور

در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت
 

نخست او ارادت به دل در نهاد

پس این بنده بر آستان سرنهاد

گر از حق نه توفیق خیری رسد

کی از بنده چیزی به غیری رسد؟

زبان را چه بینی که اقرار داد

ببین تا زبان را که گفتار داد

در معرفت دیدهٔ آدمی است

که بگشوده بر آسمان و زمی است

کیت فهم بودی نشیب و فراز

گر این در نکردی به روی تو باز؟

سر آورد و دست از عدم در وجود

در این جود بنهاد و در وی سجود

وگرنه کی از دست جود آمدی؟

محال است کز سر سجود آمدی

به حکمت زبان داد وگوش آفرید

که بشاند صندوق دل را کلید

اگر نه زبان قصه برداشتی

کس از سر دل کی خبر داشتی؟

وگر نیستی سعی جاسوس گوش

خبر کی رسیدی به سلطان هوش

مرا لفظ شیرین خواننده داد

تو را سمع دراک داننده داد

مدام این دو چون حاجبان بر درند

ز سلطان به سلطان خبر می‌برند

چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟

از این در نگه کن که توفیق اوست

برد بوستان بان به ایوان شاه

به نوباوه گل هم ز بستان شاه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

تاوتک نوشته:

بیت ۹ قصه برداشتن و قصه رفع کردن به معنی دادخواهی و مرافعه نزد سلطان یا امیر و وزیربردن است و اشاره دارد به اینکه ظاهرا در قدیم عرض حال را باختصار مینوشتند و بالای چوبی نصب میکردند و بر منظر امیر میداشتند و از اینرو این تعبیر پدید آمده و قصه بر داشتن اینجا یعنیحکایت حال را گفتن

تاوتک نوشته:

خواننره یعنی خوش نوا و خوش آهنگ و فصیح در اینجا

شمس الحق نوشته:

جناب تاوک
جسارت است ولی شما خواننده نیستید که در نوشتن نیم سطر هم اشتباه میفرمایید و خواننده را خواننره مرقوم میفرمایید . احتمالاً تقصیر شما نیست واز این دستگاه های لمسی جدید است که نوشتن آنهم به پارسی را مشکل میکند . حقیر که با این انگشتان زمخت و پیر خود رجوع کردم به همان لپ تاپ عزیز چرا که هر حرف را دو حرف میزنم . بگذریم ، اما مگر قرار بود خواننده چه معنی بدهد که اینهمه تقبل زحمت فرمودید و اتفاقا دراینحا معنی خواننده بیشتر ازفصیح به کسی گویند که قدرت کتابت وخواندن دارد . گستاخی حقیر را ببخشید .

تاوتک نوشته:

شمس الحق نازنین چگونه است که ما با یک اشتباه تایپی ساده که برای هر کس پیش می آید(د را ر نوشتن)باید با جسارت شما روبرو شویم اما شما که تاو تک را تاوک مینویسید لپ تاپتان را چموش میشمارید .عزیزم گویا دستگاه لپ تاپتان از عزت افتاده وگر نه شما که خدای ناکرده و زبانم لال اشتباه نمیکنید و فرق تاوتک و تاوک را حتما میدانید

شمس الحق نوشته:

درود بر شما تاوک عزیز که معنی قصه برداشتی را بدرستی فرمودی

امین کیخا نوشته:

استاد گوهری عزیزم این تاوتک عزیز خوش پسند است امروز انگشت گزان را زیبا دانست که واقعا زیبا بود مرا نیز خرمی افزود .درود به هر دویتان .

تاوتک نوشته:

به نظر به نوباوه در مصرع آخر باید بصورت بنوباوه نوشته شود که میشود تحفه ای تازه و بعنوانچیزی نو رسیده

شمس الحق نوشته:

جناب تاوتک عزیز
جسارت است ولی سخن تنها از انگشت ولپ تاپ درمیان نیست که حضرتعالی با چشمانی ۶۵ ساله هم روبرویید که پس از نیمه شب احول میشود . درهرحال ت حقیر به ر شما دَر ، دوست خوش ذوق من .

شمس الحق نوشته:

این دکتر کیخای عزیز که حقیر درمحضر او شاگردی بیش نیست لابد است که خود را نخود هر آشی بکند وچشم ندارد ببیند حقیر دوست نیکو پسند تازه ای یافته ام . الحمد ولولی الحمد .

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
تاوتک عزیز انسان بکسی نمیگوید [ با جسارت شما روبرو شدم ] که این سخن برابر است با نوعی هتاکی و فحاشی و تفاوت بسیاریست میان آنکه کسی در آغاز کلام بگوید جسارت است که نوعی ادب محسوب میشود . اما حقیر مایل نیست در اول آشنایی با شما به جدل بپردازم و ازبابت اشتباهی که در نبشتن نام مبارک شما مرتکب شدم پوزش بسیار میطلبم و این را هم درک میکنم که شما اشتباه تایپی مرا با خطای تایپ خود همسان نپندارید ، اگر چه از نظرگاه حقیر چنین است . اذعان دارم که لحن سخن من در خصوص معنی خواننده نیز قدری تند بود و سخره آمیز . از این بابت هم عذر تقصیر میدارم . اگر نصیحت پذیرید ومایلید از زبان مثنوی مولوی پندی بیاموزید ، اینک آن سخن دلاویز و شکوهمند :
شیر آن نبود که صف ها بشکند
شیر آن را دان که خود را بشکند

تاوتک نوشته:

جناب گوهری نازنین خدا میداند که منظور بنده از جسارت خدای ناکرده فحاشی یا هتاکی نبوده و هرگز چنین جسارتی نکرده و نخواهم کردچرا که شما به واسطه سن و سال و دانشتان همواره برای من محترم بوده و هستید در مورد اشتباهات تایپی هم که ناگریز پیش می آیند و آنها را گریزی نیست نیز نهایت کوشش خود را به خرج خواهم داد که به حد اقل رسند اما به راستی این مکان هایی که بصورت پیش فرض برای نوشتن حروف تعبیه شده اند بسیار کوچک و کم فاصله هستند.

امین کیخا نوشته:

شمس الحق جانم من جز خیر برای همه تان نمی خواهم جز راستی را نمی روم و می کوشم جز راستی را نشنوم . درود به شما . خواست ( قصد) خیر داشتم . گفتم به میانه ستیز دیگری نرویم . من هم کوچک همه شما هستم .

شمس الحق نوشته:

تاوتک عزیزم
من هنوز از شرمندگی خطایی که در نوشتن اسم چون تو عزیزی مرتکب شدم بیرون نیامده ام و امیدوارم مرا بخشیده باشی . درمورد اشتباهات تایپی و محدودیت های آن کاملاً حق با شماست ومن خود دلم از این جهت خون است و از روزی که آن قلم رعنا و آن کاغذ دلفریب و دفتر و کتاب خوش نقش و نگار را از ما گرفتند که : تایپ کن ! اسیر آن حسرت مانده ام . کجا وکی در تمام عمر حتی یک حرف تایپ کرده بودم . اگر لازم به تایپ چیزی بود ، آن کار منشی وتایپیست بود ونه من وشما . حال بگذریم از عمری که در مشق خط تلف کردیم . بقول میر علی هروی :
عمری ازمشق دوتا گشت قدم همچون چنگ / تا که خط من بیچاره بدین قانون شد
گویند چون هلاکوی مغول به راهنمایی وزیرش خواجه نصیر طوسی بغداد را فتح کرد و آخرین خلیفه عباسی را کشت و آنچنان قتل عام وغارتی براه اندخت که نقل است دجله هفت روز وشب برنگ سرخ درآمده بود . دراین بین خطاط مشهور عرب یاقوت مستعصمی بربالای مناره ای رفته و نشسته خط مینوشت . یکی از یارانش اورا یافت وگفت چه نشسته ای که بغداد ویران شد . یاقوت گفت غم نیست که کافّی نوشته ام که به جهانی ارزد . والحق هم چنین بود و خطاطان بنام نازشان خریدار بسیار داشت و خطشان را همچون ورق زر میبردند . بیهوده نیست که گویند شاه عباس کبیر شمعدان طلا در دست میگرفت تا علیرضا عباسی خط بنویسد واین شوخی تاریخ است که در کل تاریخ ما دو خطاط بزرگ داشته ایم ، میرعماد وعلیرضا عباسی و هردو هم در دوران شاه عباس شیعه مذهب متعصب میزیسته اند دراصفهان و تا میرعماد بود علیرضا عباسی جلوه ای نداشت . گویند شبی شاه عباس گفت هیچ کس نیست که این سنی کافر را بکشد . صبحگاهان جنازه میر عماد پهلو دریده را درکوچه یافتند . از دانش من فرمودی دوست عزیز ، اگر بدانی که تا چه میزان نادانم و بواقع هیچ نمیدانم برمن زار خواهی گریست . میزان دانش موجود بشری بحدیست که هر چه بیشتر بدانی ، بیشتر پی به میزان نادانیت خواهی برد .
تا بدانجا رسید دانش من/ که بدانم همی که نادانم
بگمانم شعر از ابن سینا باشد .

شمس الحق نوشته:

شماره ۱۲
این دکتر امین کیخای ما در مقابل هزاران حسنش تنها یک عیب دارد وآن اینست که شوخی سرش نمیشود .

رضا نوشته:

ای کاش به جای کشمکش به تصحیح سایر اغلاط می پرداختید مثل:

به حکمت زبان داد و گوش آفرید
که باشند صندوق دل را کلید

شمس الحق نوشته:

آقا رضا متشکرم که حقیر را به گذشته بردید و آشنایی با تاوتک عزیز را بیادم آوردید ، چشم ! دیگر کشمکش !! نمی کنیم . راستی تاوتک کجاست ؟ اما تفسیر ابیات بوستان کار حقیر که نیست ، مگر دوست ناشناس آشنا که ایشان هم با اخم و تخم میانه ای ندارد !

کانال رسمی گنجور در تلگرام