گنجور

سر آغاز

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت
 

خدا را ندانست و طاعت نکرد

که بر بخت و روزی قناعت نکرد

قناعت توانگر کند مرد را

خبر کن حریص جهانگرد را

سکونی بدست آور ای بی ثبات

که بر سنگ گردان نروید نبات

مپرور تن ار مرد رای و هشی

که او را چو می‌پروری می‌کشی

خردمند مردم هنر پرورند

که تن پروران از هنر لاغرند

کی سیرت آدمی گوش کرد

که اول سگ نفس خاموش کرد

خور و خواب تنها طریق ددست

بر این بودن آیین نابخردست

خنک نیکبختی که در گوشه‌ای

به دست آرد از معرفت توشه‌ای

بر آنان که شد سر حق آشکار

نکردند باطل بر او اختیار

ولیکن چو ظلمت نداند ز نور

چه دیدار دیوش چه رخسار حور

تو خود را ازان در چه انداختی

که چه را ز ره باز نشناختی

بر اوج فلک چون پرد جره باز

که در شهپرش بسته‌ای سنگ آز؟

گرش دامن از چنگ شهوت رها

کنی، رفت تا سدرةالمنتهی

به کم خوردن از عادت خویش خورد

توان خویشتن را ملک خوی کرد

کجا سیر وحشی رسد در ملک

نشاید پرید از ثری بر فلک

نخست آدمی سیرتی پیشه کن

پس آنگه ملک خویی اندیشه کن

تو بر کرهٔ توسنی بر کمر

نگر تا نپیچد ز حکم تو سر

که گر پالهنگ از کفت در گسیخت

تن خویشتن کشت و خون تو ریخت

به اندازه خور زاد اگر مردمی

چنین پر شکم، آدمی یا خمی؟

درون جای قوت است و ذکر و نفس

تو پنداری از بهر نان است و بس

کجا ذکر گنجد در انبان آز؟

به سختی نفس می‌کند پا دراز

ندارند تن پروران آگهی

که پر معده باشد ز حکمت تهی

دو چشم و شکم پر نگردد به هیچ

تهی بهتر این رودهٔ پیچ پیچ

چو دوزخ که سیرش کنند از وقید

دگر بانگ دارد که هل من مزید؟

همی میردت عیسی از لاغری

تو در بند آنی که خر پروی

به دین، ای فرومایه، دنیا مخر

تو خر را به انجیل عیسی مخر

مگر می‌نبینی که دد را و دام

نینداخت جز حرص خوردن به دام؟

پلنگی که گردن کشد بر وحوش

به دام افتد از بهر خوردن چو موش

چو موش آن که نان و پنیرش خوری

به دامش درافتی و تیرش خوری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ابوطالب رحیمی نوشته:

شعری بسیار زیبا و پر مفهوم. درود بر روان سعدی بزرگ.
… در بیت ششم “کسی سیرت ادمی گوش کرد” رو نوشتید “کی سیرت آدمی گوش کرد” لطفاً غلط املایی رو تصحیح کنید.

ناشناس نوشته:

پبیت ششم کسی بود که اشتباهاً کی تایپ شده است

فرید مانی نوشته:

همی میردت عیسی از لاغری
تو در بند آنی که خر پروری
با نگاه دستوری در این شعر سعدی، «می میرد» فعل واقع شده است و «ت» در می میرد «مضاف الیهی» است. «عیسی» نقش «فاعلی» دارد و چنین معنا می شود:
عیسی تو دارد از لا غری می میرد
در زبان ادب پارسی عیسی کنایه از جان است، این کنایه برگرفته از متون دینی است و توجه به نفس «عیسی» دارد. در روایات دینی ما یکی از معجزات این پیامبر «جان بخشی» و زنده کردن مردگان بوده است و می گویند دم او شفا بخش نیز بوده است. باری حافظ این تعبیر را در بیتی اینگونه به کار می برد:
هـمـیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد
که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت
یا که می گوید:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
مولانا این تعبیر بدین گونه بکار می گیرد:
جانها در اصل خود عیسی دمند
یک زمان زخمند و دیگر مرهمند
سعدی بر آن است که جان و روح تو از لاغری و نحیفی دارد می میرد و تو هیچ توجهی به این امر نداری و از کنار آن ساده می گذری. نبایست این همه غرق تن پروری و شهوت رانی شد و گوش به خدمت نفس سپرد و هش را در پای شهوت داشت.
متوجه باش که جان تو دارد از فرط نحیفی می میرد ولی تو به فکر پروردن تن خود هستی، تو در بند آنی که خر پروری.
نکته اخلاقی:
انسان همانگونه که که به پرورش تن و ورزش اهمّیت می دهد و برای سلامتی تن روی به ورزش می آورد و بهترین غذا ها را استفاده می کند باید به پرورش روح و جان خویش نیز اهمّیت بدهد و آن را از تیررس آسیب های شکننده و کشنده حفظ کند.

ناشناسی دیگر نوشته:

و هم شاید اشاره به این بیت دارد
خر عیسا گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد

کانال رسمی گنجور در تلگرام