گنجور

حکایت کرکس با زغن

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا
 

چنین گفت پیش زغن کرکسی

که نبود ز من دوربین‌تر کسی

زغن گفت از این در نشاید گذشت

بیا تا چه بینی بر اطراف دشت

شنیدم که مقدار یک روزه راه

بکرد از بلندی به پستی نگاه

چنین گفت دیدم گرت باورست

که یک دانه گندم به هامون برست

زغن را نماند از تعجب شکیب

ز بالا نهادند سر در نشیب

چو کرکس بر دانه آمد فراز

گره شد بر او پای بندی دراز

ندانست ازان دانه بر خوردنش

که دهر افگند دام در گردنش

نه آبستن در بود هر صدف

نه هر بار شاطر زند بر هدف

زغن گفت ازان دانه دیدن چه سود

چو بینایی دام خصمت نبود؟

شنیدم که می‌گفت و گردن به بند

نباشد حذر با قدر سودمند

اجل چون به خونش برآورد دست

قضا چشم باریک بینش ببست

در آبی که پیدا نگردد کنار

غرور شناور نیاید به کار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

نخست باید گفت زهی سعدی خوش سخن . دو دیگر اینکه زاغن با زغن فرق دارد زغن مرغکی شکاری است ولی زاغن اروغ می باشد شعری از ابوسلیک گرگانی مانده است
از فرط عطای او زند آز پیوسته ز امتلاء زاغن
در جنب علو همتت چرخ ماننده وشم پیش چرخست
یکی از چرخ ها پرنده ای شکاری ست و وشم بلدر چین است
زهی شکر پارسی

حمید رضا گوهری نوشته:

درغزل ۶۲۶ مولوی درحرف دال بیتی موجود است بدین شرح :
مردانه تومجنون شو وندرلگن خون شو
گه ماده وگه نر نی کان شیوه زغن دارد
…..
زغن همانطورکه جناب کیخا فرموده اند مرغی شکاریست بزرگترازگنجشک وکوچکتراززاغ ، اما خاصیت عجیب این حیوان اینست که نیمی ازسال نر است ونیمی ماده وعین این خاصیت را قورباغه هم دارد تا حدی که حقیرتا مدتها تصورمیکرد زغن یعنی قورباغه وازاین بابت جناب کیخا را شکرگزارومنت پذیرم . پاینده باشید .

حمید رضا گوهری نوشته:

والبته که زهی استاد سخن وزهی شکرپارسی

امین کیخا نوشته:

شکرستان پارسی برای غورباغه و قورباغه لغت های دیگری هم دارد غوک را همه میدانند ولی ابو لفتح بستی شعری دارد که از نخستین شاعران پارسی گو است و ان این است
هر چند که درویش پسر فغ زاید
در چشم توانگران همه چغز اید
یعنی بینوا اگر کودکی شاهوار بیاورد هم در چشم توانگران ان چون غوکی می نماید
و اینجا چغز یعنی غوک

امین کیخا نوشته:

فغ هم که شاهزاده چینی است و نیز بت و فغواره یعنی ساکت و ان بخاطر این است که بتان سخن نمی گویند

کانال رسمی گنجور در تلگرام