گنجور

حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع
 

کسی راه معروف کرخی بجست

که بنهاد معروفی از سر نخست

شنیدم که مهمانش آمد یکی

ز بیماریش تا به مرگ اندکی

سرش موی و رویش صفا ریخته

به موییش جان در تن آویخته

شب آن جا بیفگند و بالش نهاد

روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتی شبان یک نفس

نه از دست فریاد او خواب کس

نهادی پریشان و طبعی درشت

نمی‌مرد و خلقی به حجت بکشت

ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز

گرفتند از او خلق راه گریز

ز دیار مردم در آن بقعه کس

همان ناتوان ماند و معروف و بس

شنیدم که شبها ز خدمت نخفت

چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت

شبی بر سرش لشکر آورد خواب

که چند آورد مرد ناخفته تاب؟

به یک دم که چشمانش خفتن گرفت

مسافر پراگنده گفتن گرفت

که لعنت بر این نسل ناپاک باد

که نامند و ناموس و زرقند و باد

پلید اعتقادان پاکیزه پوش

فریبندهٔ پارسایی فروش

چه داند لت انبانی از خواب مست

که بیچاره‌ای دیده بر هم نبست؟

سخنهای منکر به معروف گفت

که یک دم چرا غافل از وی بخفت

فرو خورد شیخ این حدیث از کرم

شنیدند پوشیدگان حرم

یکی گفت معروف را در نهفت

شنیدی که درویش نالان چه گفت؟

برو زین سپس گو سر خویش گیر

گرانی مکن جای دیگر بمیر

نکویی و رحمت به جای خودست

ولی با بدان نیکمردی بدست

سر سفله را گرد بالش منه

سر مردم آزار بر سنگ به

مکن با بدان نیکی ای نیکبخت

که در شوره‌زاران نشاند درخت؟

نگویم مراعات مردم مکن

کرم پیش نامردمان گم مکن

به اخلاق نرمی مکن با درشت

که سگ را نمالند چون گربه پشت

گر انصاف خواهی سگ حق شناس

به سیرت به از مردم ناسپاس

به برفاب رحمت مکن بر خسیس

چو کردی مکافات بر یخ نویس

ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس

مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس

بخندید و گفت ای دلارام جفت

پریشان مشو زین پریشان که گفت

گر از ناخوشی کرد بر من خروش

مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش

جفای چنین کس نباید شنود

که نتواند از بی‌قراری غنود

چو خود را قوی حال بینی و خوش

به شکرانه بار ضعیفان بکش

اگر خود همین صورتی چون طلسم

بمیری و اسمت بمیرد چو جسم

وگر پرورانی درخت کرم

بر نیک نامی خوری لاجرم

نبینی که در کرخ تربت بسی است

بجز گور معروف، معروف نیست

به دولت کسانی سر افراختند

که تاج تکبر بینداختند

تکبر کند مرد حشمت پرست

نداند که حشمت به حلم اندرست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

راد نوشته:

مکن با بدان نیکی ای نیکبخت

که در “شوره زاران” نشاند درخت
صحیح می باشد.

پاسخ: «که در شوره نادان نشاند درخت» هم از نظر معنایی درست به نظر می‏رسد، فعلاً به استناد نظر شما پیشنهاد شما جایگزین شد.

مجید نوشته:

همان اولی کاملا درست است.چون اینجوری معنی رو میرسونه که هرکی بدی کنه نادان است و نادان کارهای نامعقول انجام میدهد.

رشید نوشته:

سلام به نظر من همان اولی درست تر است. احتمالا واژه ‘نشاند’ معادل ‘ننشانند’ بوده است اما بخاطر وزن شعر تغییر یافته است. چون در حال نصیحت کردن است و می گوید ‘ نیکی به بدان مثل کاشتن یک درخت در شوره زار است’ یعنی تخم افکندن بود بر شوره خاک.
با تشکر از پدید آوران سایت زیبای گنجور

روفیا نوشته:

کسی راه معروف کرخی بجست
که بنهاد معروفی از سر نخست
آیا معروف کرخی نام کسی بوده است یا مقصود شاعر از معروف نیکنام است؟
آیا می خواهد بگوید کسی راه خوشنام فردی به نام کرخی را یافت که فکر نیکنامی از سر بدر کرد؟؟
از بیت:
نبینی که در کرخ تربت بسی است
بجز گور معروف، معروف نیست
چنین بر می آید که معروف اسم خاص است،
شاید هم سعدی هر دو معنا را در نظر داشته است!
بهر حال اگر معنای نیکنام را بر آن روا داریم با این ابیات مولانا سازگار است :
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود
هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
این مطلب در آموزه های بودایی و سایر مکاتب شرقی نیز امری آشناست که رها کردن آرزوی شادکامی و سپردن خود به نیروهای عظیم هستی لمس شادکامی را محتمل تر خواهد کرد.

گمنام-۱ نوشته:

روفیای گرامی
معروف کرخی به گمانم زاهدی راستین و صوفیی صافی بوده است، اهل کرخ بغداد که می گویند به دستور شاپور دوم ساخته شده بوده است.
آنکس که به راه معروف کرخی میرود، در بر شهرت و نام می بندد.
و در کرخ گورهای بسیاراست، معروف اما گور معروف است!
سعدی است استاد سخن، جادوگر کلام
و با درودها

روفیا نوشته:

شاد شدم!
این پرسش چند سال ذهن مرا به خود مشغول کرده بود،
سپاسگزارم دوست جان.

روفیا نوشته:

گمنام_۱ عزیز
و به گمانم معنای بیت نخست چنین باشد :
کسی راه معروف کرخی ( نیکنامی ) را پیدا کرد
که چون معروف کرخی سودای نام از سر بدر کرد

گمنام-۱ نوشته:

روفیای گرامی،
به قول معروف ” آی لایک ایت !” دوست جان، می بینید، زیبایی های زبانی را میتوان ساخت.
دوست عزیز ، رفیق گرامی ، هتا گمنام جان !
دوست جان تازه است و بسیار زیبا . دوست جان!

مهناز ، س نوشته:

بسیار زیبا و دلنشین
دوست جان
به جای تکرار : همدمم ، مونسم ، رفیقم ، یارم ، همرهم ، همزبانم و عزیزم ، چه دلنواز است بگوئیم ” دوست جانم “مانا باشی دوست جانم

حسین ۱ نوشته:

موافقم
دوست جان
دوست جانم
چه خوش آهنگ
پایدار باشید

گمنام-۱ نوشته:

دوست جان،
آری فراتر از یار، همدم ، همسر ، همسفر
دوست هم پیاله، هم پیمان، همراه است
دوست آفتاب است، آزادی است، رهایی از خویش است
بود شدن است، ماندگاری است، پایندگی
پاینده و ماندگار ، تندرست و شادکام بوید

۷ نوشته:

معروف بن فیروزان مکنی به ابو محفوظ و لقبش کرخی اشاره به ناحیه کرخ در بغداد که زادبوم اوست .
از ابراهیم اطرش نقل شده است که : روزی شیخ معروف کرخی در بغداد کنار دجله نشسته بود ، در آن زمان جوانانی نشسته بر زورق از جلوی ما میگذشتند و ابزار لهو و لعب مینواختند و شراب مینوشیدند . یاران شیخ به او گفتند ، آیا نمی بینی که آنها بر روی این آب در حال معصیتند؟ بر علیه آنان دعائی کن . شیخ نیز دست خود را به سوی آسمان برد و گفت : ” الهی و سیدی از تو میخواهم که آنان را در بهشت شاد کنی ، همانطور که در دنیا شاد کردی ” . اصحاب گفتند مگر به تو نگفتیم که بر علیه آنان دعا کن ؟ چرا به نفع آنان دعا کردی ؟ ایشان فرمود : ” اگر خدا آنان را در آخرت شاد کند به این معناست که کاری میکند تا در دنیا توبه کنند و دیگر باعث آزار شما نشوند ” .

روفیا نوشته:

چو خود را قوی حال بینی و خوش
به شکرانه بار ضعیفان بکش
این هم زکوه شادی و قدرت است،
اگرچه کسی که براستی خوش است نیازی ندارد به او بگویند در تولید شادی برای دیگران تلاش کند،
شادی خود به خود از وی ساطع می گردد،
این شادی هایی که ما از تقسیم آن با دیگران واهمه داریم شادی های عرضی هستند، شادیم که تندرستیم،شادیم که ثروتمندیم، شادیم که جوان، زیباو قدرتمندیم، لیک در دل نیک میدانیم که همه را روزگار از ما خواهد ستاند، ازینروست که در تقسیم آن احساس امنیت نمی کنیم، ورود در عالم شادی جوهری می باید تا بتوان این سفارش سعدی را پیشه کرد.

جوان خام(حسام) نوشته:

بانو روفیا
شاید جوهره ی آن عشق است عشق به انسان ها و انسانیت ، عشق به خدا و هستی و ….
چه خوب است بیشتر کارهایمان بر اساس عشقمان انجام دهیم(به اصطلاح عشقی باشیم :D )
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
بانو میخواهم ازتون تشکر کنم من تقریبا تمام نظرات شما را جستجو و دنبال میکنم و بسیاری از آنها سر نخی میشود و من را وادار به مطالعه و تفکر بیشتر میکند بی نهایت متشکرم.
پوزش میطلبم از گنجور . تمام کاربران گنجور…

روفیا نوشته:

That’s it
درست می فرمایید حسام عزیز
گمان نمیکنم بشر هنوز تجربه ای شیرین تر از عشق یافته باشد،
بشر شهرت و پول و قدرت را نیز برای عشق می خواهد،
خبر خوب اینست که تنها کالای نقد جهان عشق است و ما برای عشق ورزی نیاز نداریم بیل گیتس، اوباما، ادیسون، یا افلاطون باشیم وقتی می توانیم به آسانی لبخند زدن مرتبه ای از عشق را تجربه کنیم!
خوشحالم که سرنخ را گرفتید،من همین را میخواستم، هر چند انتهایش معلوم نباشد کجاست،
خدا را شکر که سرش پیداست!

روفیا نوشته:

دوست جان ها
درود
میگویند روزی کسی نامه ای برای اینشتاین به این آدرس فرستاد :
جهان، اینشتاین!
پستچی هم از آنجا که می دانست جهان تنها یک اینشتاین به خود دیده است آنرا صاف به در منزل او برد.
اینشتاین پس از دیدن آدرس گیرنده با شعف کودکانه ای نزد همسرش رفت و گفت ببین این پستچی ها چقدر باهوش اند که با این آدرس ناقص مرا پیدا کرده اند!
کسی راه معروف کرخی بجست
که بنهاد معروفی از سر نخست
کسانی که به شهرت به معنای واقعی کلمه رسیده اند اصلا ایده ای راجع به شهرت نداشته اند.اینشتاین اصلا نمی دانست چقدر مشهور است. اساسا به نظر می رسید این شهرت یا داشتن و نداشتن آن هیچ بخشی از ذهن او را اشغال نکرده بود!
چه بسا قدرت و ثروت نیز چونان شهرت باشند!
وقتی خودت را برایشان بگیری و به آنها دهن کجی کنی که من اصلا نیازی به شما ندارم، تازه به دست و پایت میفتند که نه تو را به خدا، بیا ما را بگیر!
راستی آدمی که تشنه قدرت نیست قدرتمند است،
و هم او که زبونانه به دنبال ثروت نمی دود ثروتمند!

روفیا نوشته:

گر از اندیشه تو گل گذرد گل باشی
ور بلبل بیقرار، بلبل باشی
تو جزئی وحق کل است ،اگر روزی چند
اندیشه کل پیشه کنی ، کل باشی
ظاهرا به نظر می رسد تناقضی میان این دو بیت و بیت :
کسی راه معروف کرخی بجست
که بنهاد معروفی از سر نخست
وجود دارد. اولی می گوید اگر چیزی را طلب کنی همان می شوی، دومی می گوید اگر چیزی را رها کنی بدان دست می یابی!
ولی چنین نیست، هر دو گویای این حقیقت اند که اگر سوداهای جزیی مانند سودای گل، سودای بلبل و سودای شهرت و ثروت و قدرت را رها کنی و تنها در جستجوی حقیقت کل باشی و سودای کل در سر بپرورانی به همان کل دست می یابی که همه مطلوب ها را در درون خود یکجا دارد!
اگر هم دست نیابی همین که خواهان مرتبه بالاتری هستی قدر و اندازه تو بالاتر است.
داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند

نادر.. نوشته:

درود بر دوستان گل اندیشه
روفیا جان، بسیار زیبا..
و به گمانم “ز اندیشه ات ار گل گذرد، گل باشی” ..

روفیا نوشته:

درود نادر جان
به نظر خودم هم آن نیم بیت نا خوش آهنگ است.
ممکن است نادرست باشد؟
از جامیست.

نادر.. نوشته:

روفیا جان
جست و جویی کردم که حاصلش این بود:
گر در دل تو گل گذرد، گل باشی
ور بلبل بی قرار، بلبل باشی
تو جزوی و حق کل است، گر روزی چند
اندیشه کل پیشه کنی،کل باشی
چه خوش است “باور داشتن” ..

کانال رسمی گنجور در تلگرام