گنجور

حکایت عابد با شوخ دیده

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان
 

زبان دانی آمد به صاحبدلی

که محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سفله را ده درم بر من است

که دانگی از او بر دلم ده من است

همه شب پریشان از او حال من

همه روز چون سایه دنبال من

بکرد از سخنهای خاطر پریش

درون دلم چون در خانه ریش

خدایش مگر تا ز مادر بزاد

جز این ده درم چیز دیگر نداد

ندانسته از دفتر دین الف

نخوانده به جز باب لاینصرف

خور از کوه یک روز سر بر نزد

که این قلتبان حلقه بر در نزد

در اندیشه‌ام تا کدامم کریم

از آن سنگدل دست گیرد به سیم

شنید این سخن پیر فرخ نهاد

درستی دو، در آستینش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوی

برون رفت ازان جا چو زر تازه روی

یکی گفت: شیخ این ندانی که کیست؟

بر او گر بمیرد نباید گریست

گدایی که بر شیر نر زین نهد

ابو زید را اسب و فرزین نهد

بر آشفت عابد که خاموش باش

تو مرد زبان نیستی، گوش باش

اگر راست بود آنچه پنداشتم

ز خلق آبرویش نگه داشتم

وگر شوخ چشمی و سالوس کرد

الا تا نپنداری افسوس کرد

که خود را نگه داشتم آبروی

ز دست چنان گر بزی یافه گوی

بد و نیک را بذل کن سیم و زر

که این کسب خیرست و آن دفع شر

خنک آن که در صحبت عاقلان

بیاموزد اخلاق صاحبدلان

گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش

به عزت کنی پند سعدی به گوش

که اغلب در این شیوه دارد مقال

نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسن زرهی نوشته:

از نمونه های درخشان شعر سعدی در بوستان یکی همین شعر است، بیت بیت شعر هم از منظر معنی هم اجرا بسیار زیبا است، در عین حال از موردهای مثال زدنی شعر های بوستان است که ، سعدی در هر بیت ارجاعات عدیده قصوی و غیر قصوی دارد ،
در بیت :
یکی سفله را ده درم برمن است
که دانگی از او بردلم ده من است.
سعدی به زیبایی از برای هردانگ بدهی به مرد سفله ده من را بر گرده ی بدهکار می داند، ویا در بیت دیگر بدهکار از دل ریشی که به در خانه می ماند یاد می کند، شاید این توصیف امروزه چندان آشنا به نظر نیاید ، اما اگر کسی از درهای چوبی قدیم دیده باشد می داندکه این درها از بس حلقه بر آنها کوبیده می شده پر زخم و ضربه خور ها بودند و سعدی به همین قیاس دل مرد بدهکار را ریش مانند در خانه دانسته است.
در بیت :
خور از کوه یک روز سر برنید
که این قلتبان حلقه بر در نزد
خور یعنی خورشید هیچ روزی از کوه سر بر نیاورده که این آدم نادرست در خانه ی او را نزده باشد و مطالبه طلبش را نکرده باشد .
داستان بلند را اگر دم ببریم مرد زبان باز از حکیم صاحب دل دو سکه می گیرد،
شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو ، در آستینش نهاد
درستی دو یعنی دو سکه ی تمام درست مانند درشت در زمانه ی ماست ، ما اکنون به پول غیر خرد می گوییم درشت، که از همان درست باید آمده باشد که در قدیم به سکه ی تمام گفته می شده است.
در این جا سعدی یکی از زیبا ترین بیت هایش را می اورد:
زرافتاد در دست افسانه گوی
برون رفت از آنجا چو زر تازه روی
سعدی به هنر پذیرش هشدار می دهد که مردی که آن همه زبان آوری کرده بود حقه باری بیش نیست، کسی در مجلس بوده که مرد چاخان را می شناخته و به پیر فرخ نهاد به گفته ی سعدی که شیخ خطابش می کرده می گوید که چرا زبان بازیهای این مرد را باور کرده و به او زر داده است ؟ در این بخش نیز سعدی چند بیت هم به لحاظ اجرای زبانی و هم عمق معنایی دارد که ستودنی است، مردی که به پیر زر از دست داده هشدار می دهد از برفندهاو حقه بازی های آن مرد با این بیت ها یاد می کند:
گدایی که بر شیر نر زین نهد
ابو زید را اسب و فرزین نهد
یعنی طرف در زیان بازی چنان شهره است که شیر نر را رام خود می کند و از او مانند اسب سواری می گیرد ، واگر با ابوزید هم شطرنج بازی کند ، اسب و زیرش را کنار می نهد و باز بازی را می برد.
ابوزید را اگر بشناسیم متوجه می شویم که سعدی چه درجه ای از مقامه بازی به مرد زبان باز داده است، از کتاب مقامات حریری که یکی از مهمترین کتاب های مقامات ، یعنی حکایات معرکه گیران و گدایان زبان ابزار کار است ، مثال آورده تا دامنه ی حقه ی زبان بازانه ی مرد را گفته باشد.
در باره ی ترکیب آدم زبان و آدم گوش هم اشاره ی سعدی به گوینده و شنونده است .

حسن زرهی نوشته:

۱/از نمونه های درخشان شعر سعدی در بوستان یکی همین شعر است، بیت بیت شعر هم از منظر معنی هم اجرا بسیار زیبا است، در عین حال از موردهای مثال زدنی شعر های بوستان است که ، سعدی در هر بیت ارجاعات عدیده قصوی و غیر قصوی دارد ،
در بیت :
یکی سفله را ده درم برمن است
که دانگی از او بردلم ده من است.
سعدی به زیبایی از برای هردانگ بدهی به مرد سفله ده من را بر گرده ی بدهکار می داند، ویا در بیت دیگر بدهکار از دل ریشی که به در خانه می ماند یاد می کند، شاید این توصیف امروزه چندان آشنا به نظر نیاید ، اما اگر کسی از درهای چوبی قدیم دیده باشد می داندکه این درها از بس حلقه بر آنها کوبیده می شده پر زخم و ضربه خور ها بودند و سعدی به همین قیاس دل مرد بدهکار را ریش مانند در خانه دانسته است.
در بیت :
خور از کوه یک روز سر برنزد
که این قلتبان حلقه بر در نزد
خور یعنی خورشید هیچ روزی از کوه سر بر نیاورده که این آدم نادرست در خانه ی او را نزده باشد و مطالبه طلبش را نکرده باشد .
داستان بلند را اگر دم ببریم مرد زبان باز از حکیم صاحب دل دو سکه می گیرد،
شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو ، در آستینش نهاد
درستی دو یعنی دو سکه ی تمام درست مانند درشت در زمانه ی ماست ، ما اکنون به پول غیر خرد می گوییم درشت، که از همان درست باید آمده باشد که در قدیم به سکه ی تمام گفته می شده است.
در این جا سعدی یکی از زیبا ترین بیت هایش را می اورد:
زرافتاد در دست افسانه گوی
برون رفت از آنجا چو زر تازه روی
سعدی به هنر پذیرش هشدار می دهد که مردی که آن همه زبان آوری کرده بود حقه بازی بیش نیست، کسی در مجلس بوده که مرد چاخان را می شناخته و به پیر فرخ نهاد به گفته ی سعدی که شیخ خطابش می کرده می گوید که چرا زبان بازیهای این مرد را باور کرده و به او زر داده است ؟ در این بخش نیز سعدی چند بیت هم به لحاظ اجرای زبانی و هم عمق معنایی دارد که ستودنی است، مردی که به پیر زر از دست داده هشدار می دهد از ترفندهاو حقه بازی های آن مرد با این بیت ها یاد می کند:
گدایی که بر شیر نر زین نهد
ابو زید را اسب و فرزین نهد
یعنی طرف در زیان بازی چنان شهره است که شیر نر را رام خود می کند و از او مانند اسب سواری می گیرد ، واگر با ابوزید هم شطرنج بازی کند ، اسب و زیرش را کنار می نهد و باز بازی را می برد.
ابوزید را اگر بشناسیم متوجه می شویم که سعدی چه درجه ای از مقامه بازی به مرد زبان باز داده است، از کتاب مقامات حریری که یکی از مهمترین کتاب های مقامات ، یعنی حکایات معرکه گیران و گدایان زبان ابزار کار است ، مثال آورده تا دامنه ی حقه ی زبان بازانه ی مرد را گفته باشد.
در باره ی ترکیب آدم زبان و آدم گوش هم اشاره ی سعدی به گوینده و شنونده است .

ضیایی نوشته:

در این جا به یکی از تفاوت های غزل و مثنوی پی میبریم. در حالی که غزل بیشتر به وصف معشوق و خصوصیات او مانند زلف و رخ و خال و خطش اختصاص دارد. اما مثنوی محل پند و اندرز است و به همین خاطر سعدی فرموده است :
که اکثر در این شیوه دارد مقاله،نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

ضیایی نوشته:

که اغلب در این شیوه دارد مقاله، نه در چشم و زلف و بناگوش و خال
در حالی بخش بیشتر غزلها به وصف رخ و زلف پرداخته است.

ضیایی نوشته:

که اغلب در این شیوه دارد مقال،نه در چشم و زلف و بناگوش و خال
در حالی بخش بیشتر غزلها به وصف رخ و زلف پرداخته است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام