گنجور

حکایت

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان
 

ز تاج ملک زاده‌ای در ملاخ

شبی لعلی افتاد در سنگلاخ

پدر گفتش اندر شب تیره رنگ

چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟

همه سنگها پاس دار ای پسر

که لعل از میانش نباشد به در

در اوباش، پاکان شوریده رنگ

همان جای تاریک و لعلند و سنگ

چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان

بر آمیختستند با جاهلان

به رغبت بکش بار هر جاهلی

که افتی به سر وقت صاحبدلی

کسی را که با دوستی سرخوش است

نبینی که چون بار دشمن کش است؟

بدرد چو گل جامه از دست خار

که خون در دل افتاده خندد چو نار

غم جمله خور در هوای یکی

مراعات صد کن برای یکی

کسی را که نزدیک ظنت بد اوست

چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟

در معرفت بر کسانی است باز

که درهاست بر روی ایشان فراز

بسا تلخ عیشان و تلخی چشان

که آیند در حله دامن کشان

ببوسی گرت عقل و تدبیر هست

ملک زاده را در نواخانه دست

که روزی برون آید از شهر بند

بلندیت بخشد چو گردد بلند

مسوزان درخت گل اندر خریف

که در نوبهارت نماید ظریف

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نادر.. نوشته:

خون در دل افتاده، خندد چو نار..

بهداد نوشته:

به گمانم بیت هفتم را اینطور هم میشود نوشت و خواند:
کسی را که با دوستی سر، خوش است
نبینی که چون بار دشمن کش است؟

یعنی که سرش با دوستی خوش است. چون در قدیم علامتگذاری نبوده و همه رونویسان هم سواد کافی نداشته اند و گاه به اشتباه دچار شده اند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام