گنجور

سر آغاز

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان
 

اگر هوشمندی به معنی گرای

که معنی بماند ز صورت بجای

که را دانش وجود و تقوی نبود

به صورت درش هیچ معنی نبود

کسی خسبد آسوده در زیر گل

که خسبند از او مردم آسوده دل

غم خویش در زندگی خور که خویش

به مرده نپردازد از حرص خویش

زر و نعمت اکنون بده کان تست

که بعد از تو بیرون ز فرمان تست

نخواهی که باشی پراگنده دل

پراگندگان را ز خاطر مهل

پریشان کن امروز گنجینه چست

که فردا کلیدش نه در دست تست

تو با خود ببر توشه خویشتن

که شفقت نیاید ز فرزند و زن

کسی گوی دولت ز دنیا برد

که با خود نصیبی به عقبی برد

به غمخوارگی چون سرانگشت من

نخارد کس اندر جهان پشت من

مکن، بر کف دست نه هرچه هست

که فردا به دندان بری پشت دست

به پوشیدن ستر درویش کوش

که ستر خدایت بود پرده پوش

مگردان غریب از درت بی نصیب

مبادا که گردی به درها غریب

بزرگی رساند به محتاج خیر

که ترسد که محتاج گردد به غیر

به حال دل خستگان در نگر

که روزی دلی خسته باشی مگر

درون فروماندگان شاد کن

ز روز فروماندگی یاد کن

نه خواهنده‌ای بر در دیگران

به شکرانه خواهنده از در مران

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسن زرهی نوشته:

به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من
کمتر شاعری را در زبان فارسی می توان یافت، که به اندازه ی سعدی از او شعر زبانزد مردم باشد، همین بیتی که در پیشانی نوشته است را مردم زبانزد(ضرب المثل ) کرده اند و در گفت و گوهااستفاده می کنند، دامنه ی مصراع ها و بیت های سعدی که از بخت بلند استفاده ی همه گانی و مردمی برخوردار شده دراز است، این امتیاز “مردم محبوبی” در غزلیات عاشقانه ی سعدی دامنه ی درازتری دارد. در حکایت نخست باب دوم من به این بیت ها که زبانزد شده اند برخوردم، در سعدی شاعر مردمی بودن یکی از چند امتیاز ویژه ی اوست، در این باره بیشتر حرف خواهم زد.
خواهی که نباشی پراکنده دل
پراکندگان را ز خاطر مهل

به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من

مکن، بر کف دست نه هرچه هست
که فردا به دندان بری پشت دست

درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن

اگر هوشمندی به معنی گرای
که معنی بماند ز صورت بجای

که را دانش وجود و تقوی نبود
به صورت درش هیچ معنی نبود

کسی خسبد آسوده در زیر گل
که خسبند از او مردم آسوده دل

غم خویش در زندگی خور که خویش
به مرده نپردازد از حرص خویش

زر و نعمت اکنون بده کان تست
که بعد از تو بیرون ز فرمان تست

خواهی که باشی پراگنده دل
پراکندگان را ز خاطر مهل

پریشان کن امروز گنجینه چست
که فردا کلیدش نه در دست تست
تو با خود ببر توشه خویشتن
که شفقت نیاید ز فرزند و زن
کسی گوی دولت ز دنیا برد
که با خود نصیبی به عقبی برد
به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من
مکن، بر کف دست نه هرچه هست
که فردا به دندان بری پشت دست
به پوشیدن ستر درویش کوش
که ستر خدایت بود پرده پوش
مگردان غریب از درت بی نصیب
مبادا که گردی به درها غریب
بزرگی رساند به محتاج خیر
که ترسد که محتاج گردد به غیر
به حال دل خستگان در نگر
که روزی دلی خسته باشی مگر
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
نه خواهنده‌ای بر در دیگران
به شکرانه خواهنده از در مران
و این هم چند نمونه ی دیگر از همین زبانزد ها که تنها در چند صفحه اول باب دوم بوستان دیده می شود.

کسی خسبد آسوده در زیر گل
که خسبند از او مردم آسوده دل
*****
درون فرو ماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
*****
مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلی از سر برفتم پدر
*****
زیان می کند مرد تفسیر دان
که علم و ادب می فروشد به نان
*****
زر افتاد در دست افسانه گوی
برون رفت از آنجا چو زر تازه روی
*****
بد ونیک را بذل کن سیم و زر
که این کسب خیر است ، و آن دفع شر
*****
به دختر چه خوش گفت بانوی ده
که روز نوا برگ سختی بنه
*****
ببخشای که آنان که مرد حقند
خریدار دکان بی رونقند
*****
جوانمرد اگر راست خواهی ولیست
کرم پیشه ی شاه مردان علیست
*****
یکی را کرم بود و قوت نبود
کفافش به قدر مروت نبود
*****
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگ دستی مباد
*****
بچشم اندرش قدر چیزی نبود
ولیکن به دستش پشیزی نبود
*****
ببیچارگی راه زندان گرفت
که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
*****
یکی نا توان دیدم از بند ریش
خلاصش ندیدم به جز بند خویش
*****
دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟
*****
به قنطار زر بخش کردن ز گنج
نباشد چو قیراطی از دسترنج
*****
برد هر کسی بار در خورد زور
گران است پای ملخ پیش مور
*****

شمس الحق نوشته:

عجب !!!!

کاوه نوشته:

فکر میکنم در مصرع اول از بیت دوم “جود” درست باشد نه ” وجود” …
جود به معنای جوانمردی و بخشش با موضوع شعر ارتباط معنایی بیشتری دارد.

شمس الحق نوشته:

دوست گرامی آنجا هم همان را که شما می فرمایید نوشته است ، شاید میان واو و جود باید فاصله ای میگذاشت تا وجود خوانده نشود :
… دانش و جود …

عنقا نوشته:

بیت ۱۱ اصلاح شود:
به دندان گزی …

محمد رضا فاطمی پور نوشته:

در بیت ۱۵ مصرع دوم آمده است که روزی دلی خسته باشی مگر به نظر بنده بجای جسته باید خسته باشه بنظر میرسه اشتباه تایپی باشه سپاسگذارم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام