گنجور

ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب

 
رودکی
رودکی » مثنوی‌ها » ابیات به جا مانده از مثنوی بحر متقارب
 

پاره ۱: باندا نمودند و خشور را

پاره ۲: کفن حله شد کرم بهرامه را

پاره ۳: به کوه اندرون گفت: کمکان ما

پاره ۴: توانی برو کار بستن فریب

پاره ۵: گرفت آب کاشه ز سرمای سخت

پاره ۶: ز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت

پاره ۷: چو گشت آن پریروی بیمار غنج

پاره ۸: سگالندهٔ چرخ مانند غوچ

پاره ۹: که بر آب و گل نقش ما یاد کرد

پاره ۱۰: به دشمن بر، از خشم آواز کرد

پاره ۱۱: نفس را به عذرم چو انگیز کرد

پاره ۱۲: زهر خاشه‌ای خویشتن پرورد

پاره ۱۳: نشست وسخن را همی خاش زد

پاره ۱۴: ببادافره جاودان کردمند

پاره ۱۵: یکی بزم خرم بیاراستند

پاره ۱۶: تن خنگ بید، ارچه باشد سپید

پاره ۱۷: کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار

پاره ۱۸: درخش، ارنخندد به وقت بهار

پاره ۱۹: به دامم نیامد بسان تو گور

پاره ۲۰: رسیدند زی شهر چندان فراز

پاره ۲۱: چه خوش گفت مزدور با آن خدیش

پاره ۲۲: تن از خوی پر آب و دهان پر ز خاک

پاره ۲۳: فگندند بر لاد پر نیخ سنگ

پاره ۲۴: به یک باد اگر بیشتر تار رنگ

پاره ۲۵: دو جوی روان از دهانش زخلم

پاره ۲۶: بهارست همواره هر روزیم

پاره ۲۷: مکن خویشتن از ره راست گم

پاره ۲۸: به دشت ار به شمشیر بگزاردم

پاره ۲۹: اگر باشگونه بود پیرهن

پاره ۳۰: جگر تشنگانند بی‌توشگان

پاره ۳۱: وگر پهلوانی ندانی زبان

پاره ۳۲: که هرگه که تیره بگرددجهان

پاره ۳۳: بداندیش دشمن برو ویل جو

پاره ۳۴: سرشک از مژه همچو در ریخته

پاره ۳۵: نشسته به صد چشم بر باره‌ای

پاره ۳۶: لب بخت پیروز را خنده ای

پاره ۳۷: میلفنج دشمن، که دشمن یکی

پاره ۳۸: ایا خلعت فاخر از خرمی

پاره ۳۹: جوان بودم و پنبه فخمیدمی

پاره ۴۰: جوان چون بدید آن نگاریده روی

پاره ۴۱: به خنیاگری نغز آورد روی

پاره ۴۲: به چشم دلت دید باید جهان

پاره ۴۳: بدین آشکارت ببین آشکار