گنجور

شمارهٔ ۱۱۷ - ای آن که غمگنی

 
رودکی
رودکی » قصاید و قطعات
 

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا ببرم نامش

ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مستی مکن، که ننگرد او مستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگمردی و سالاری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیلن (مضارع مسدس اخرب مکفوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

با استناد به یک نسخه‌ی چاپی (گزیده‌ی اشعار رودکی - دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری، نشر علم ۱۳۷۳، ص ۱۱۱) این تغییرات اعمال شد:
بیت ۲ : سخت -> بخت
بیت ۷: آزار بیش زین گردون بینی -> آزار بیش بینی زین گردون
بیت ۱۲: آرند -> آید
در بیت پنجم «مستی» را باید «مُستی» به ضم میم خواند به معنی گله و شکایت
در توضیح شعر آمده که این شعر به حدس استاد فروزانفر برای عرض تسلیت به امیر شهید احمد بن اسماعیل در سوگ پدرشه امیر عادل اسماعیل سامانی سروده شده

حمید رضا گوهری نوشته:

یادش بخیردوران خوب دبستان را که این شعر زینت بخش کتاب ادبیات آن بود وهرکس ازنسل منست آن را ازبردارد وبه همه شان درود میفرستم وبیادشان میاورم این حقیقت روشن وکوبنده را که
اندربلای سخت پدید آید صبروبزرگمردی وسالاری

امیرحسین نوشته:

بر هر که تو دل بر او بگماری باید چنین اصلاح شود : بر هر که تو بر او دل بگماری
این سان وزن تصحیح می شود .

ناشناس نوشته:

گوئی گمارده ست بلایی او بر هر که دل بر او تو چو بگماری

ناشناس نوشته:

بیت دوم هم گرچه در نسخ مختلف به همین شکل آمده اما قطعا صحیح نیست و هیچ پیوند معنایی-ساختاری در این بیت به چشم نمی خورد واحتمالا از جمله سیئات مصححین کم خرد بوده است ورنه پدر شعر پارسی را بی تردید جایگاهی والاتر از عیار خرد طراران سخن نا شناس است

عزیز سمیعی نوشته:

حیف از این شعر به این زیبائی که دو خط آخرش صرفا” توصیه به تسلیم است. کاش می شد این دو خط را به شکل زیر تغییر داد:
تا بشکنی سپاه غمان بر دل
به که کاهلی کناری بگذاری
محو نیاز خستگان دارد نشانه از
فضل و بزرگمردی و سالاری

و یا چیزی شبیه این ها!

حمید امامی نوشته:

ابری پدید نی و کسوفی پدید نی

سمانه، م نوشته:

مُستی مکن، که ننگرد او مُستی
زاری مکن، که نشنود او زاری
مُست بنیان مستمند است و ” ی “ علامت مصدری
مُستمند را ، امروزه به جای محتاج به کار می بریم
که اندوهناک و گله مند هم معنا می دهد
بسیار زیباست دو بیت آخر:
تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری
اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

روفیا نوشته:

سمانه جان
سپاسگزارم برای نشان دادن تک تک این ابیات گهر بار!
مادر درد می کشد،
مادر ضجه میزند،
مادر ناسزا می گوید،
مادر با همه چیز و همه کس در ستیزه است،
خم به ابرو نیاوردن در این شرایط خرد فراوان میطلبد،
او می بایست این حقایق رودکی را سال ها پیش در می یافت،
یعنی بهتر بود در می یافت،
تا روح و جسمش را از این نبرد دایم نجات بخشد،
افسوس که دیگر خیلی دیر شده است!
اکنون نوبت به من رسیده است،
این منم که باید معمای عظیم رنج بی پایان او را حل کنم بی آنکه با کسی و چیزی بستیزم!
معمای زندگی!
من باید تصمیم بگیرم با مسکن ها و مخدر های قوی به یک مرگ باوقار و در سکوت او رضایت دهم یا همچنان با فریاد ها و ناله های دلخراشش پیکر نیمه جان او را به سوی بخش دیالیز بکشانم!
قصد ندارم ترحم دوستان را برانگیزم،
شگفت آور اینکه چندان اندوهگین نیستم!
چرا که این قانون طبیعت است و ستیز با آن از نابخردیست!
اما راستی تصمیم دشواریست که من هر لحظه آن را به لحظه بعد موکول می کنم!

حمید رضا نوشته:

روفیای عزیز،
هشت ماه پیش مادرم درگذشت. سه ماه آخرش، توانایی ایستادن دیگر نداشت و این شانس به من داده شد که هر روز او را ببینم و در توان خودم از او مواظبت کنم.
تا اینکه به در خواست خودش و توصیه پزشک، در مدت سه تا چهار ساعت، آرام آرام با دست خودم مسکن و مخدر قوی را وارد سِرُم او کردم و شاهد دیدن آخرین نفسش شدم.
سه شنبه پیش روز تولدش بود. با یک دسته گل و بادکنک به مزارش رفتم. مثل همیشه از او تشکر کردم که این آخرین فداکاری را کرد و بهترین سه ماه زندگیم را به من هدیه کرد، در حالی که خودش درد و رنج کشید. دلم برای فریادها و پرت و پلا گفتن هایش خیلی تنگ شده.
با واقع بینی و عشقی که در وجود شما احساس می کنم، شک ندارم که این روزهای سخت و تصمیم گیریهای دشوار را با سربلندی سپری خواهید کرد و همیشه قدردان تلخی ها وشیرینی های لحظات خواهید بود.
برایتان آرزوی بردباری میکنم.
مواظب خودتان باشید.

دوستدار نوشته:

سردبیر گرامی گنجور،
خواهشمندم آخرین حاشیه آقای حمید رضا را هر چه زودتر پاک و به عواقب حقوقی احتمالی آن توجه کنید.

حمید رضا نوشته:

سردبیر گرامی گنجور،
من هم خواهشمندم اگر حرف غیر قانونی زده شده و یا عواقب حقوقی احتمالی برایتان دارد هر چه زودتر پاک کنید.
داستان من در جایی که کاملأ قانونی بود اتفاق افتاد.
کشورهای مختلف قانون های مختلف دارند.
امیدوارم بتوانیم درباره این قانونها در چارچوب قانون کشورمان گفتگو کنیم.

سمانه ، م نوشته:

روفیای نستوه
میدانم : که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری
و میدانی که من نیز .
،،
لالم ، نادانم ، حیرانم ، خمیده ام ، ولی راضی که در خدمت مادرم.
به راست قامتی تو غبطه می خورم
سرو قامتت ، سهی باد بر دوام

روفیا نوشته:

الکساندر دوما در کتاب کنت مونت کریستو می نویسد :
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
حمید رضا جان، سمانه جان، دوستدار جان، همه جان،
حضورتان و هم صحبتی تان مایه دلگرمیست، تنها خدا میداند چه اتمسفری اینجا حاکم است،
دمی آسودن با یاران نادیده همدل و همزبان راستی چون تنفس در هوای تازه است،
دوستتان دارم و قلبم شادمان است چون در این نقطه اوج درد و رنج، از لذایذ به ظاهر پیش پا افتاده زندگی بیش از پیش مسرور می شوم!
مادر رنج میبرد که نمیتواند بایستد!
من رنج میبرم که نمیتوانم بنشینم!
اینگونه است سر زندگی…
اکنون من خوب فهمیده ام این که قادرم از نقطه الف به نقطه ب بروم چه موهبتی است و این کمال ناسپاسی است که من این اعجاز طبیعت را صرف اعمال بیهوده و بدتر از آن صرف اعمال نادرست کنم.
می دانید چه تکنولوژی عظیمی پشت هر گامی که برمیداریم نهفته است؟
چگونه ما این گام های معجزه آسا را هدر می دادیم؟!

دوستدار نوشته:

گرامیان، روفیا، سمانه؛

اندهگنید و سزاوارید؟؟
وندر نهان سرشک همی بارید؟؟

ایست!!
زندگی تنها لختی است، قطره ای بر جاده، چکیده از شاخ تک درختی .
چرا غمگین اید ؟؟
زندگی غنچه نشکفته گل سرخی است در پگاه بهار
پرواز کبوتری در آبی آسمان.

خوشا وخرما که صدای پای زندگی را در فریادهاشان
، ستیز هاشان میشنوید

روزهاتان همه نوروز، بختتان سبز و روزگارتان بکام باد.

روفیا نوشته:

دوستدار جان
با حمایت دوستدارانی چون شما بختمان البته که سبز و خرم است.

سمانه ، م نوشته:

دوستدار گرامی
ممنونم از ابراز محبت و دوستی ات
پدر همیشه میگوید : منتظر باش تا از شوره زار رنج و اندوه گلهای شادی بروید ، صبر باید
شاد زی پایدار

یاسان نوشته:

این شعر زیبای رودکی را خانم نگار بوبان در آلبوم «به‌هنگام» در قطعه‌ای با نام «روزگاری» با آواز و نوازندگی عود خویش اجرا کرده‌اند. کاری متفاوت و قابل توجه است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام