گنجور

غزل شمارهٔ ۸۲

 
رضی‌الدین آرتیمانی
رضی‌الدین آرتیمانی » غزلیات
 

نمیدانی تو رسم دوست داری

نمیدانم که با جانم چه داری

مگو پیمان و عهدم استوار است

که در پیمــــان شکستن استواری

غمت چندانکه با ما سازگار است

تو صد چنـــدان بما نــاســــازگاری

غبارم را توانی داد بر باد

اگر بر دل ز من داری غباری

دمار از روزگار غم بر آرم

اگر افتد بدستم روزگاری

رضی گوئی تو را دیگر چه حال است

خبر گویا ز حٰال مانداری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

،،، نوشته:

دمار از روزگار غم برآرم
اگر افتد به دستم روزگاری
واقعا زیباااااا

خرم روزگار نوشته:

با سپاس از گمنام-۱ که از پریشانیم بدر آورد و خرمی بخشید.
عماد خراسانی که جایش در گنجور خالیست، می فرماید:
بر ما گذشت نیک وبد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن ، این روزگار نیست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام