گنجور

چند قطعه

 
رهی معیری
رهی معیری » چند قطعه
 

نیروی اشک: عزم وداع کرد جوانی بروستای

نابینا و ستمگر: فقیر کوی با گیتی آفرین می گفت

دشمن و دوست: دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من

شاخک شمعدانی: تو ای بی بها شاخک شمعدانی

ابنای روزگار: از ناکسان امید مدار

موی سپید: رهی بگونه چون لاله برگ غره مباش

سرنوشت: اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ

پاداش نیکی: من نگویم ترک آیین مروت ن ولی

رازداری: خویشتن داری و خموشی را

همت مردانه: در دام حادثات ز کس یاوری مجوی

کالای بی بها: سراینده ای پیش داننده ای

راز خوشدلی: حادثات فلکی چون نه بهدسا من و توست

سخن پرداز: آن نواساز نو آیین چو شود نغمه سرای

پاس ادب: پاس ادب به حد کفایت نگاه دار

مایه رفعت: اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامن

سایه اندوه: هر چه کمتر شود فروغ حیات