گنجور

رباعیها

 
رهی معیری
رهی معیری » رباعیها
 

تمنای عاشق: آن را که جفا جوست نمی باید خواست

بی خبری: مستان خرابات ز خود بی خبرند

آشیان سوز: ای جلوه برق آشیان سوز تو را

آیینه صبح: داریم دلی صاف تراز سینه صبح

نوشین لب: گلبرگ یه نرمی چو بر و دوش تو نیست

افسونگر: یا عافیت از چشم فسون سازم ده

لعل ناب: خم گشت به لعلگون شراب آبستن

دیار شب: جانم به فغان چو مرغ شب می آید

خانه به دوش: چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم

ناله بی اثر: ای ناله چه شد در دل او تاثیرت

مردم چشم: بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم

شباهنگ: از آتش دل شمع طرب را مانم

جدایی: ای بی خبر از محنت روز افزونم

اندوه مادر: آسودگی از محن ندارد مادر

سوختگان: هر لاله آتشین دل سوخته ای است

بیدادگری: از ظالم حذر کن اگرت باید ملک

مسعود: مسعود که یافت عز و جاه از لاهور

آرزو: کاش امشبم آن شمع طرب میآمد

در ماتم صبحی: دردا که بهار عیش ما آخر شد