گنجور

شکوه ناتمام

 
رهی معیری
رهی معیری » غزلها - جلد چهارم
 

نسیم عشق ز کوی هوس نمی‌آید

چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

ز نارسایی فریاد آتشین فریاد

که سوخت سینه و فریادرس نمی‌آید

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز

که همچو اشک روان باز پس نمی‌آید

ز آشنایی مردم رمیده‌ایم رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمی‌آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: تبیان | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نگین شکروی نوشته:

بادرودوسپاس فراوان
دربیت چهارم “رمیده ایم” صحیح است

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

سعدی ملکی نوشته:

با تشکر در بیت سوم فکر میکنم در نسخه کتابخانه اینجانب (خویش ) نوشته شده و احیانا خویش صحیح باشد نه خویشتن . عزت زیاد اجرکم عندالله

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

ناشناس نوشته:

با درود وسپاس فراوان
در بخش پایانی غزلیات “رهی”، جای این غزل خالیست:

دردا که نیست جزغم واندوه،یارمن ای غافل از حکایت اندوه بار من

گرشکوه ای سرایم از احداث روزگار رحم آوری،به روز من و روزگار من

رنج است بارخاطرو زاری است کاردل این است ازجفای فلک،کاروبارمن

رفت آن زمان،که نغمه طرازان عشق را آتش به جان زدی،غزل آبدار من

شیرین ز میوه،سخنم بود کام خلق دردا که ریخت بادفنا ،برگ وبار من

عمری چو شمع درتب وتابم،عجب مدار گرشعله خیزد از جگر داغدار من

ور زآنکه همدمی است مرادلنشین غمی است پاینده باد غم،که بود غمگسار من

پیک مراد، نامه جان پرور ترا آوردو ریخت خرمن گل،در کنار من

یک آسمان ستاره و یک کاروان گهر افشاند بر یمین من و بر یسار من

شعری به تابناکی ونظمی به روشنی مانند اشک دیده شب زنده دار من

دیگر به سیر باغ وبهارم نیاز نیست ای بوستان طبع تو،باغ وبهار من

بردی گمان،که شاهدمعنی است ناشکیب در انتظار خامه صورت نگار من

غافل،که باشکنجه این درد جانگذار غیر از اجل،کسی نکشد انتظار من

فرداست ای رفیق،که از پاره های دل افشان کنی شکوفه وگل برمزارمن

فرداست،که از تطاول گردون رود به باد تنها نه جان خسته،که مشت غبارمن

واین شکوه هاکه کلک من ازخون دل نگاشت بر لوح روزگار بود یادگار من

این غزل زیبا،آخرین غزل این شاعر بزرگوار است که در شهریور ۱۳۴۷ و در بستر بیماری سروده است.

پاسخ:
با تشکر، بعد از همین غزل به عنوان «آخرین غزل» اضافه شد. دوستان لطفاً در بازبینی در صورتی که نشانی منبع آن را می‌دانند ذکر کنند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام