گنجور

ابیات پراکنده

 
رهی معیری
رهی معیری » ابیات پراکنده
 

باید خریدارم شوی: باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

نیش و نوش: کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد

تلخکامی: داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا

دریای تهی: در جام فلک باده بی دردسری نیست

رنج زندگی: هزار شکر که از رنج زندگی آسود

آواره: جز کوی تو جای من آواره ندارم

به اقتفای خواجه: هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است

سایه هما: چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است

نیرنگ نسیم: نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد

بی نصیب: به سراپای تو ای سرو سهی قامت من

فریب: چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم

اندام او: به مهرو ماه چه نسبت فرشته روی مرا

آتش گل: در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست

چشم نیلی: نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو

مستی و مستوری: از خون دل چو غنچه گل پاک دامنان

صبح پیری: تا بر آمده پیری پایم از رفتار ماند