گنجور

حکایت

 
اوحدی
اوحدی » منطق‌العشاق
 

کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ

رها کن دست، گفتش با دل تنگ:

ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟

که شیرین را درین تلخی توان یافت

نظر می‌کن بنقش دوستان ژرف

ولیکن دور دار انگشت از حرف

چو اندر دوستی کار تو زرقست

نگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟

چه تلخی‌ها که مهجوران کشیدند!

ز شیرینان به جز تلخی ندیدند

گل بی‌خار ازین منزل، که بینی

که چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟

مراد دل به انبازیست این جا

مپندار این چنین بازیست این جا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام