گنجور

دور اول در مبدا آفرینش

 
اوحدی
اوحدی » جام جم
 

روز شد، ای حکیم،از آن منزل

خبری ده که چون گذشت این دل

خود ازین آمدن مراد چه بود؟

سر این هجر و این بعاد چه بود؟

مگر آغاز کار دریابیم

وز وجود جهان خبر یابیم

همه دانستنیست این به عیان

گر ندانسته‌ای درست بدان

کاولین قسمت از طریق قیاس

در وجود و عدم دهند اساس

وین وجود ار فنا پذیر بود

ممکنست ار چه بر اثیر بود

ور فنا را بدو نباشد راه

واجبست و بدین مخواه گواه

ذات واجب قدیم و فرد بود

بی‌چه و چون و خواب و خورد بود

باشد او از جهات نیز بدر

تو از آن ذات بی‌جهت مگذر

هر چه در امتناع و امکانست

ذات واجب مغایر آنست

چون شد از امتناع و امکان حر

شد ز جودش وجود عالم پر

کرد هستیش اقتضای ظهور

زانکه نورست و فاش گردد نور

ذات او بر وجود شاهی کرد

رحمتش رخ به نیک خواهی کرد

صنع را مظهری ضرورت شد

طالب جسم و جان و صورت شد

اول جمله اوست، عز وجل

گر چه آخر ندارد و اول

عزتش چون ز خود به خود پرداخت

نظری بر کمال خویش انداخت

زان نظر گشت عقل کل موجود

عقل کورا بدید کرد سجود

نفس کل شد پدید از آن دیدن

شد پسندیده زان پسندیدن

نفس چون در سوم نورد افتاد

سومین جوهر دو فرد افتاد

زان سه رتبت سه بعد پیدا شد

پیکر آسمان هویدا شد

جوهر نفس چون به خود نگریست

تا بداند که حق که واو کیست؟

عقل و نفس و فلک پدید آمد

چرخ در گفت و در شنید آمد

هم چنین تا که نه فلک شد راست

حکمتش چون بدین فزونی خواست

شد عیان زین دو چار کاشانه

هفت شاه و دوازده خانه

همه در مهد این همایون رخش

روشن آیین و روشنایی بخش

نرم خوبان تیز تا زنده

هر یکی پرده‌ای نوازنده

چرخ چون دور کرد و شد شیدا

شد زمین روشن و زمان پیدا

در زمان گشت چار فصل پدید

بر زمین نیز هفت خط بکشید

هفت اقلیم از آن بپیوستند

هر یکی بر ستاره‌ای بستند

چون از آن جنبش شبانروزی

یافت انجم برات پیروزی

شد نماینده زین ورق درحال

مشرق و مغرب و جنوب و شمال

چرخ از اول که چیره شد در دور

چار عنصر پدید شد بر فور

کاتش و باد و آب و خاک تواند

هم حیات تو، هم هلاک تواند

وین عناصر چو دست بر هم داد

زان سه مولود نامدار بزاد

آن سه مولود چیست؟ نیک بدان

معدن و پس نبات و پس حیوان

گشت معدن به خاک پوشیده

وز زمین شد نبات جوشیده

حیوان بر زمین و آب و هوا

شد به جنبش روان و حکم روا

این سه موقوف بر چهار ارکان

و آن برین هفت گنبد گردان

چرخ محتاح نفس و نفس به عقل

تا به وحدت رسید نقل به نقل

گر چه هر یک چنین مدار کند

چون به وحدت رسید، فرار کند

آنکه با عقل بود روحش جفت

جنبش نفس را طبیعت گفت

طبع چون در مزاج پیوندد

از تراکیب نقشها بندد

چونکه از طبع و از مزاج برون

نیست این نقشهای گوناگون

اختلاف زمان برون آورد

نه مزاج از چهار عنصر فرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام