گنجور

در تدبیر این سفر

 
اوحدی
اوحدی » جام جم
 

گر مریدی ز دار دور شود

در مریدی در آن حضور شود

چون ترا نیز عزم این راهست

دل تو زین عزیمت آگاهست

رخ به راه آر و رخت بر خر نه

جای پرداز و پای بر در نه

چار عنصر به چار میخ در آر

شاخ تن را ز بار وبیخ درآر

مرم از دار، تا به تخت رسی

پای بردار، تا به بخت رسی

شیر مردان دین به آخر کار

نردبانی بساختند از دار

تا بدان نردبان نگاه کنی

بر نهی پای و برگ راه کنی

آنکه بالای نردبان بلاست

راه بالات مینماید راست

تا تو جز چوب و در ندانی دید

رازهای دگر ندانی دید

سخن عشق زیر و بالا نیست

در ره عشق رخت و کالا نیست

نزد مردان بلا و بخت یکیست

پیش عشاق دار و تخت یکیست

نتراشند جز به یک منوال

تخت مردان و تخته غسال

تاجشان بی سری و سامانیست

تخت تابوت عالم فانیست

نیست در راه عشق پیچ مپیچ

روشنی در فناست، دیگر هیچ

با تو تا ذره‌ای ز هستی هست

همچنان نام بت‌پرستی هست

بت تن را بهل، که بیش ارزی

بت تست آن، بروچه ملیرزی؟

بت شکن باش، تا که چست شوی

بت رها کن، که تن درست شوی

تاج و تختی که پاو سر داند

عاشقش کم ز خاک در داند

چه بود چوب خشک یا زر زرد؟

که بدان پای و سر نگارد مرد

تخت مردان ز عزتست و سکون

تاجشان سر امر «کن فیکون»

برچنین تاج و تخت کن شاهی

تا بگیری ز ماه تا ماهی

بر فلک بی‌عروج نتوان رفت

به سفر بی‌خروج نتوان رفت

نفس با عقل چون یگانه شود

کی چو تن مبتلای خانه شود؟

نفس را عقل کن به دانش و داد

تا به عرشت برآورد چون باد

علم نفس ترا به عقل کند

این سخن دل درست نقل کند

دور کن حرص خورد و خواب از خود

سهل کن باربان و آب از خود

جز ریاضت مکن دگر پیشه

تا شود بی کدورت اندیشه

مده اندیشه جز به جان خرد

آشنا گرد با روان خرد

جز خرد نیست کز خدا گوید

روح ازو گفت هر چه وا گوید

نفس تا بر خرد ندارد گوش

نتواند حدیثی از سر هوش

مهل این نفس را دمی بی‌فکر

تا بیابی هزار گوهر بکر

بکن از راه حکمت و معقول

سیر در عالم نفوس و عقول

گرچه نتوان که ذات بین گردی

زین دو گوهر صفات بین گردی

هرچه فانیست در ضمیر مهل

جز به باقی مده تصور دل

فکر صافی ز ذوفنون خیزد

فکر آشفته از جنون خیزد

فکر چون صاف شد، صفات دهد

رخ به درگاه اصطفات دهد

هرچه فانیست خود خیال بود

فکر فانی ترا وبال بود

نتوانی به چشم سر دیدن

جز سروریش و بام و در دیدن

چشم سرت لقا تواند دید

نفس باقی بقا تواند دید

جان چو باقیست او بقا جوید

تن فانی چه ارتقا جوید؟

ده نشین به دود سوی رز خویش

جنبش هر کسی به مرکز خویش

علم باقی بدان که چیست؟ بجوی

وین بقا در دیار کیست؟ بپوی

لوح نفس از خیال خالی کن

پر ازین نقش لایزالی کن

هر چه در جنت تو دیده شود

هم ز کردارت آفریده شود

وان عذابی که سرنوشته تست

هم یقین‌دان که سرگذشته تست

عملت پیش میرود به بهشت

تا ز بهر تو خانه سازد و کشت

خلق نیک توحور خواهد شد

رای عالی قصور خواهد شد

گفته‌ای خوش که بر زبان آید

مرغ و حلوای پخته‌زان آید

شاخهای مرصع از گوهر

سخن تست، ازین سخن مگذر

کوثر از دانش لدنی خاست

سلسبیل از طریق جستن راست

خوب کاران او چو کشت کنند

گاو در خرمن بهشت کنند

آنکه فردا بهشت فاش برند

پیشه‌کاران دانه پاش برند

آدم از جهل بست برتوشه

از چنان خرمن اینچنین خوشه

هم ضعیفی و هم ظلوم و جهول

با سه عیب چنین مباش فضول

بر عصای قبول تکیه مزن

که «عصی آدمت» زند گردن

تا دلت مرغ پخته خواهد و می

چون نهی در بهشت باقی پی؟

بگذر زین بهشت پردانه

در بهشت خدای برخانه

تو به دهقان رها کن و بیوه

گندم و مرغ و قلیه و میوه

زان رحیق اردمی دونوش کنی

هم چو دریا ز عشق جوش کنی

تا که دریاست جوش دریا هست

جهد کن تا شوی چو دریا مست

جوش دریا تمام خواهد بود

جوش تست آنکه خام خواهد بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام