گنجور

غزل شمارهٔ ۸۸۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با دشمنان ما شد هم خانه آشنایی

کرد از فراق ما را دیوانه آشنایی

روزی هزار نوبت از شمع عارض خود

ما را بسوخت همچون پروانه آشنایی

از زلف و خال مشکین پیوسته بر رخ و لب

هم دام عشق دارد هم دانه آشنایی

ترس خدا ندارد در سینه شهر سوزی

مویی وفا ندارد در شانه آشنایی

آن روز کاشنا شد با من به دلنوازی

گفتم که: زود گردد بیگانه آشنایی

پیمانهٔ‌پر از می در ده، مگر که با ما

پیمان کند چو بیند پیمانه، آشنایی

ای اوحدی، چه حاجت چندین سخن؟ که حرفی

بس، گر چنانکه باشد در خانه آشنایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام