گنجور

غزل شمارهٔ ۸۴۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کاکل آن پسر ز پیشانی

کرد ما را بدین پریشانی

حاصل ما ز زلف و عارض اوست

اشک چون خون و چشم چون خانی

شب اول چو روز دانستم

که کشد کار ما به ویرانی

ای به رخسار آفتاب دوم

وی به دیدار یوسف ثانی

در کمند توییم و می‌بینی

مستمند توییم و می‌دانی

عهد بستیم و نیستی راضی

دل بدادیم و هم پشیمانی

گر نیاییم یاد ما نکنی

ور بیاییم رخ بگردانی

دل به دست تو بود، بشکستی

تن به حکم تو گشت و تو دانی

حالم از قاصدان نمی‌شنوی

نامم از نامه بر نمی‌خوانی

اوحدی را ز درد درمان کن

که بنالد ز درد و درمانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام