گنجور

غزل شمارهٔ ۷۸۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زهی! زلف و رخت قدری و عیدی

قمر حسن ترا کمتر معیدی

همه خوبان عالم را بدیدم

بر آن طوبی ندارد کس مزیدی

مراد چرخ ازرق جامه آنست

که باشد آستانت را مریدی

برآن درگه بمیرم، بس عجب نیست

به کوی شاهدی گور شهیدی

به گنجی می‌خرم وصل ترا، گر

ز کنجی بر نیاید من یزیدی

شبی در گردنت گویی بدیدم

دو دست خویش چون حبل الوریدی

به مستوری ز مستان رخ مگردان

که بعد از وعده نپسندم وعیدی

هر آحادی چه داند سر عشقت؟

که همچون اوحدی باید وحیدی

اگر غافل نشد جان تو از عشق

ز دل پرداز او بر خوان نشیدی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام