گنجور

غزل شمارهٔ ۷۵۸

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

او را که در سماع سخن نیست حالتی

فریاد و رقص او نبود جز ضلالتی

چون ذره آنکه رقص کند در رهش ز عشق

روشن چو آفتاب بیابد ولایتی

هر کس که او نه از سر دردی زند نفس

لازم شود بهر نفس او را خجالتی

آشوب رقص و شور و شر و های و هوی او

دیوانگیست این همه بی‌وجه حالتی

بر مدعی ببند در خانقاه عشق

تا در میان جمع نیارد ثقالتی

آنرا که پای رفتن و دست وصول نیست

بهتر ز سوز سینه نباشد رسالتی

مشغول ذکر دوست به معنی عجب مدار

کورا ز شور و مشغله بینی ملامتی

چون راه سر مرد به معنی گشاده گشت

از پر یشه‌ای بکند ساز و آلتی

اندر جهان حوالت هر کس به جانبیست

ما را به جانب تو زهی خوش حوالتی!

جانا، دلم به آتش دوری بسوختی

آه! ار به وصل خود نکنی استمالتی

چون اوحدی به جان سخن کی رسد کسی؟

تا از کتاب دل بنخواند مقالتی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام