گنجور

غزل شمارهٔ ۷۱۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روزی ببینی زلف او در دست من پیچان شده

لطفش تنم را داده دل، لعلش دلم را جان شده

اقبال در کار آمده، دولت خریدار آمده

با ما به بازار آمده، آن دلبر پنهان شده

ما بر بساط ششتری، با طوق و با انگشتری

گر دیده ما را مشتری، آن زهرهٔ کیوان شده

آن ماه در مهد آمده، کام مرا شهد آمده

من باز در عهد آمده، او از سر پیمان شده

افگنده خلقی مرد و زن، اندر زبانها چون سخن

نام گدایی همچو من، همسایهٔ سلطان شده

یار ارچه تیمار آورد، یا رنج بسیار آورد

روزیش در کار آورد، عزم عزیمت خوان شده

گر عاشقی رنجی ببر، بار گران سنجی ببر

ای اوحدی، گنجی ببر، زین خانهٔ ویران شده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام