گنجور

غزل شمارهٔ ۶۶۵

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تو سروی ، بر نشاید چیدن از تو

تو ماهی، مهر نتوان دیدن از تو

من آشفته دل را تا کی آخر

میان خاک و خون غلتیدن از تو؟

به گردان رخصت خونم به عالم

که رخصت نیست برگردیدن از تو

گرم صد آستین بر رخ فشانی

نخواهم دامن اندر چیدن از تو

ترا چون هیچ ترسی از خدا نیست

همی باید مرا ترسیدن از تو

گناهم نیست اندر عشق و گر هست

گناه از بنده و بخشیدن از تو

اگر صد رنج باشد اوحدی را

شفا یابد به یک پرسیدن از تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام