گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دشمن دون گر نگفتی حال من

خود به گفتی چشم مالامال من

هر شبی از چرخ نیلی بگذرد

نالهای این تن چون نال من

حال من چون خال مشکین تیره شد

در فراق یار مشکین خال من

کاشکی! آن روی فرخ می‌نمود

تا ازو فرخنده گشتی فال من

روز عمرم شب شد و پیدا نگشت

روز این شبهای همچون سال من

بر دل ریشم دلیلی روشنست

راستی را پشت همچون سال من

مرغ او بودم، چرا برمی‌تپم؟

گر نزد تیر بلا بر بال من؟

کاشکی!دستم به مالی می‌رسید

کز برای دوست گشتی مال من

وه! که روز اوحدی بی‌روی دوست

شد سیه چون نامهٔ اعمال من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام