گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر دل گویی، ز جان اندیشه کن

در دلش دار، از زبان اندیشه کن

لاف کشف و غیب دانی می‌زنی

از خدای غیب دان اندیشه کن

در زمین از آسمان گویی سخن

ای زمین، از آسمان اندیشه کن

یا ز دین آشکارا شرم دار

یا ز دانای نهان اندیشه کن

ای که می‌خسبی به شبهای چنین

آخر از روز چنان اندیشه کن

تیر فرصت در کمان جهدتست

می‌رود تیر از کمان، اندیشه کن

دل به باد آرزوها بر مده

ناتوانی تا توان اندیشه کن

بهر سود اندر خطرها می‌روی

سود دیدی، از زیان اندیشه کن

گر ندانی رفتن خود را یقین

بنگر و زین رفتگان اندیشه کن

این زمان اندیشه بی‌کارست و فکر

کار خود را این زمان اندیشه کن

اوحدی زین ورطه آمد بر کنار

ای که غرقی در میان اندیشه کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

به دری افغانستان بجای ورطه از مرداب بهره می برند

کانال رسمی گنجور در تلگرام