گنجور

غزل شمارهٔ ۶۲۳

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدن

یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن

زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمت

شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن

چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس ترا

داغ غلامی بر جبین چون بی‌کمر دانم شدن

وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم

دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟

من پیش شمشیر بلا صد پی‌سپر گشتم ولی

آن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن

وقتی که می‌رانی مرا، پایم نمی‌پوید دمی

وانگه که می‌خوانی مرا مرغ به پردانم شدن

گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه

آنجا گرم ره می‌دهی من خاک در دانم شدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام