گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آمده‌ام که صف این صفهٔ بار بشکنم

صدرنشین صفه را رونق کار بشکنم

روی به سنت آورم، میوهٔ جنت آورم

صورت حور بشکنم، سورهٔ نار بشکنم

غول دلیل راه شد، دیو سر سپاه شد

دیو و طلسم هر دو را از بن و بار بشکنم

شهر خطیب کشته منبر و خطبه نو کنم

دیر بلند گشته را برج و حصار بشکنم

راهب دیر اگر مرا ره به کلیسا دهد

خنب و قدح تهی کنم، دیک و تغار بشکنم

روز مصاف یک تنه، این همه قلب و میمنه

گاه پیاده رد کنم، گاه سوار بشکنم

من ز کنار در کمین، تا چو مخالفی به کین

سر ز میان برآورد، من به کنار بشکنم

با لب لعل یار خود، عیش کنم به غار خود

دشمن کور گشته را، بر در غار بشکنم

گر به دیار خویشتن یار طلب کند مرا

رخت سفر برون برم، عهد دیار بشکنم

آنکه غبار او منم، گرد بر آرد از تنم

از دل نازنین او گرنه غبار بشکنم

گر چه فزودم آن پسر، اینهمه رنج و دردسر

از می وصلش این قدر، بس که خمار بشکنم

سختی روز هجر را سهل کنم بر اوحدی

گر شب وصل بوسه‌ای از لب یار بشکنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام