گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۱

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل خود را به دیدار تو حاجت‌مند میدانم

غم هجر تو بنیادم بخواهد کند، میدانم

مرا گویی: سر خود گیر و پایم بسته‌ای محکم

عظیم آشفته‌ام، لیکن خلاص از بند میدانم

لبت پوشیده برد از من دل گمراه و من هرگز

حدیث او نمیگویم بکس، هر چند میدانم

شبم یک بوسه فرمودی که: خواهم داد، لیکن من

به بوسی زان دهن مشکل شوم خرسند، میدانم

مرا هر دم ز پیش خود برانی چون مگس، لیکن

نخواهم رفتن از پیشت، که قدر قند میدانم

تو می‌گویی: کزین پس من وفا ورزم، بلی خوبان

بگویند این حکایت‌ها و نتوانند ، میدانم

همه دم، اوحدی، زین پس مده پند و ببین او را

که چونش عاشقم با آنکه خیلی پند میدانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام