گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درهجر تو درمان دل خسته ندانم

زان پیش که روزی به غمت می‌گذرانم

گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم

آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم

بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟

تا دل بتو بگذارم و خود را برهانم

جانا، چو به نقد از بر من دل بربودی

همنقد بده بوسه، که من وعده ندانم

دیدی که: چو دادم دل خود را بتو آسان

بگذشتی و بگذاشتی از پی نگرانم؟

جان از کف اندوه تو آسان نتوان برد

اینست که از روی تو دوری نتوانم

دی با من آسوده دلی دیدی و دینی

امروز نگه کن که: نه اینست و نه آنم

ای مسکن من خاک درت، بر من مسکین

بیداد مکن پر، که جوانی و جوانم

از پای دلم اوحدی ار دست بدارد

خود را به سر کوی تو روزی برسانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام