گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۳

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گمان مبر که: به جور از بر تو برخیزم

به اختیار ز خاک در تو برخیزم

نه چون کلاه توام، کین چنین بهر بادی

چو ترک من بکنی از سر تو برخیزم

چونی گرم بکنی بندبند، نیستم آنک

ز بند آن لب چون شکر تو برخیزم

اگر بکشتنم آیی ز راستی چون تیر

بیاری مدد خنجر تو برخیزم

سپند آتش غم کرده‌ای مرا، ای دوست

مکن، که سوخته از مجمر تو برخیزم

شبی دراز چو زلف تو آرزوست مرا

که با تو باشم و شاد از بر تو برخیزم

خوشا دمی! که به مستی چو اوحدی از خواب

به بوی طرهٔ چون عنبر تو برخیزم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام