گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۸

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم

به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم

تو خفته‌ای، خبرت کی بود؟ که من هر شب

به گرد کوی تو چون پاسبان همی گردم

ملامت من بیدل مکن درین غرقاب

تو بر کناری و من و در میان همی گردم

به پیشگاه قبول تو راه نیست، مگر

رها کنی، که برین آستان همی گردم

هزار بار شدم در غم تو پیر، ولی

دگر به بوی وصالت جوان همی گردم

قدم به پرسش من رنجه کن، که هر ساعت

بسان چشم خوشت ناتوان همی گردم

لبت بشارت کامی به اوحدی دادست

درین دیار به امید آن همی گردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام