گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای رخت خرم و دهانت خوش

وآن نظر کردن نهانت خوش

روش قد نازنینت خوب

شیوهٔ چشم ناتوانت خوش

وصل آن رخ به جان همی طلبم

به رخم در نگر که جانت خوش!

یارب، آن پرده کی براندازی؟

تا ببینیم جاودانت خوش

به دهن میوهٔ بهشتی تو

میوه شیرین و استخوانت خوش

چند گویی: زیان کنی از من؟

سود کی کردم؟ ای زیانت خوش

کی ببینیم تنگ چون کمرت؟

دست خود کرده در میانت خوش

باز ما را دلیست آشفته

با سر زلف دلستانت خوش

اوحدی را شبی ببینی تو

مرده بر خاک آستانت خوش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام