گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

که میبرد خبر عاشقان شیفته حالش؟

ز سجده گاه عبادت به پیش صدر جلالش

هزار دیده بر آن چهره ناظرند ولیکن

نمی‌رسد نظر هیچکس به کنه کمالش

مرا دلیست به حال از فراق صورت آن بت

که هیچ چاره ندانم به جز نهفتن حالش

سیاه شد چو شب تیره روز روشن بختم

ز محنت شب هجران دیر باز چو سالش

چه جای وصل؟ که بر آسمان رسم ز تفاخر

گرم به خواب میسر شود حضور خیالش

هزار فال گرفتم من از صحیفهٔ ایام

چو نام دوست نیامد، نداشتیم به فالش

به یاد دوست قناعت کن، اوحدی، که دل تو

به روز وصل ندیدیم و نیست مرد وصالش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام