گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشتهٔ ما

نوبت اقبال برد بخت جوان گشتهٔ ما

تن همه جان گشت چو او باز به دل کرد نظر

باخته شد در نظری آن تن جان گشتهٔ ما

گرچه گران بار شدیم از غم آن ماه ولی

هم سبک انداخته شد بار گران گشتهٔ ما

دیدهٔ گریان به دلم فاش همی گفت خود این:

کاتش غم زود کشد اشک روان گشتهٔ ما

پیر خرد گرد جهان گشت بسی در طلبش

هم به کف آورد غرض پیر جهان گشتهٔ ما

نفس بفرمود بسی، من ننشستم نفسی

تا همگی سود نشد سود زیان گشتهٔ ما

ضامن ما در غم او اوحدی شیفته بود

این نفس از غم برهد مرد ضمان گشتهٔ ما

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام