گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای صبا، از من آشفته فلان را میپرس

می‌نشان جان و دل و آن دل و جان را میپرس

در جهان هم نفسی جز تو ندارد جانم

هر نفس میرو و آن جان جهان را میپرس

زلف او را ز رخ او به کناری می‌کش

غافلش می‌کن و آن چشم و دهان را میپرس

در چمن می‌شو و بر یاد گلش می مینوش

وز چمن می‌رو و آن سرو روان را میپرس

گر چه او را سر مویی خبر از حالم نیست

هر دم آن بی‌خبر موی میان را میپرس

گر چه من پیر شدم در هوس دیدن او

تو گذر می‌کن و آن بخت جوان را میپرس

اوحدی عاشق آن عارض و زلفست، تو نیز

از سر لطف همین را و همان را میپرس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام