گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۹

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یار ار نمی‌کند به حدیث تو گوش باز

عیبی نباشد، ای دل مسکین، بکوش باز

چون پیش او ز جور بنالی و نشنود

درمانت آن بود که بر آری خروش باز

هر گه که پیش دوست مجال سخن بود

رمزی سبک در افکن و می‌شو خموش باز

ای باد صبح، اگر بر آن بت گذر کنی

گو: آتشم منه، که در آیم به جوش باز

حیران از آن جمال چنانم که بعد ازین

گر زهر می‌دهی نشناسم ز نوش باز

گفتی به دل که: صبر کن، او بی‌قرار شد

دل را خوشست با سخنانت به گوش باز

خواهم بر آستان تو یک شب نهاد سر

آن امشبست گر نبرندم به دوش باز

چون سعی ما به صومعه سودی نمی‌کند

زین پس طواف ما و در می‌فروش باز

گر اوحدی به هوش نیاید شگفت نیست

مست غم تو دیرتر آید به هوش باز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام