گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۴

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پاکبازان را چه خارا و چه خز؟

گر به رنگی قانعی در خرقه خز

جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاه

جامه خود دانی، تو مردم را مرز

آخرت زندان تن خواهد شدن

این که بر خود می‌تنی چون کرم قز

گر تو ایزد را بدین خواهی شناخت

نیک دور افتاده‌ای، سودا مپز

چون نخواهی فهم کردن، زان چه سود؟

گر منت مشروح گویم، یا لغز

محتسب گو: در پی رندان مرو

کین جماعت را نباشد سنگ و گز

عیب مستان کم کن و در مجلس آی

گر ننوشی باده‌ای، سیبی بگز

باده خوردن در بهار ار ظلم بود

در زمستان خود نمی‌جوشید رز

گوش داری گفتهای اوحدی

تا که لؤلؤ را بدانی از خرز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام