گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۵

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تن به تو دادم، دل و جانش مبر

دل برت آمد، ز جهانش مبر

از دل من گرچه گرو می‌بری

اول بازیست، روانش مبر

دشمن من بر دهنت سود لب

او چه شناسد؟ به زبانش مبر

گر سرم از پای تو دوری کند

باز به جز موی کشانش مبر

گفت: شبی دست بگیرم ترا

زلف تو، باز از سر آنش مبر

روی نهان کردی و بردی دلم

گرنه ببازیست، نهانش مبر

عقل، که شاگرد سر زلف تست

او بگریزد، به دکانش مبر

تا کمر زر ندهد دست من

دست بگیر و به میانش مبر

اوحدی ار بندهٔ روی تو نیست

بند کن و جز به سگانش مبر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام