گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۴

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر دم برم به گریه پناه از فراق یار

آه! از جفای دشمن و آه از فراق یار!

نشگفت! اگر شکسته شوم در غمش، که هست

بارم چو کوه و روی چو کاه از فراق یار

تا آن دو هفته ماه ز من دور شد، شدست

روزم چو هفته، هفته چو ماه از فراق یار

چون جان به لب رسید و دل از غم خراب شد

تن نیز گو: ممان و بکاه از فراق یار

باری، به هیچ نوع خلاصم ز رنج نیست

گاه از فلک برنجم و گاه از فراق یار

چشمم چو صبح گشت سپید از جفای چرخ

صبحم چو شام گشت سیاه از فراق یار

هر لحظه آتشی به جگر می‌رسد مرا

خواه از وصال دشمن و خواه از فراق یار

تا کی نشیند آخر ازین گونه اوحدی؟

دل در خیال و چشم به راه از فراق یار

ای دل، تو روز وصل همین نوحه می‌کنی

معلوم شد که نیست گناه از فراق یار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام