گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۱

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دلی که در سر زلف شما همی آید

به پای خویش به دام بلا همی آید

بر آستان تو موقوفم، ای سعادت آن

کز آستان تو اندر سرا همی آید

نشانه جز دل ما نیست تیر چشم ترا

اگر صواب رود ور خطا همی آید

اگر بر تو به پا آمدم مرنج، که زود

به سر برون رود آن کو به پا همی آید

به دست حیلت و افسون سپر نشاید ساخت

بر آن رمیده که تیر قضا همی آید

دلم شکایت بیگانگان چگونه کند؟

چو بر من این همه از آشنا همی آید

هم آتشیست که در جان اوحدی زده‌ای

و گرنه این همه دود از کجا همی آید؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام