گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۱

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید

دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید

تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داری

به میان خوب رویان سخن از عدم برآید

چو جهانیان به زلف توسپرده‌اند خاطر

سر زلف خود مشوران، که جهان بهم برآید

ز غم تو در لحد من به مثابتی بگریم

که ز خاک من بروید گل سرخ و نم برآید

چو حدیث بوسه گویم نبود یکی به سالی

چو سخن ز غصه رانم دو به یک شکم برآید

به مخالفم خبر کن که: مقیم این درم، تا

نکند شکار صیدی که ازین حرم برآید

مکن، اوحدی، شکایت، که نمیرسی به کامی

تو مرید درد او شو، که مراد کم برآید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام