گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند

اول قدم ز روی وفا جان فدی کند

دلبر، که دستگیری عاشق کند ز لطف

گر جان کنند در سر کارش کری کند

زهری که دشمنی دهد از بهر رنج، تو

بستان به یاد دوست بخور، تا شفی کند

بستم دکان مشغله را در به روی خلق

تا عشق او در آید و بیع و شری کند

از آستان نمی‌گذرم تا جفای او

خاکم وظیفه سازد و خونم جری کند

بر کشتگان تیغ غم او کفن مپوش

کان به شهید عشق که از خون ردی کند

مجنون که شب رود بر لیلی، شگفت نیست

روز از تحملی ز سگان حمی کند

باد هواست، چار حد آن خراب کن

هر خانه را که جز هوس او بنی کند

ای اوحدی، ز هر چه کنی کار عشق به

آیا کسی که عشق ندارد چه می‌کند؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام