گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر نفسی عشق او بی‌دل و دینم کند

آتش سودای او خاک زمینم کند

نور بپاشد ز روی، باز بپوشد به موی

بیدل از آن می‌شوم، عاشق ازینم کند

تا بگشایم به دم، بند طلسم قدم

نام بزرگین خود نقش نگینم کند

گر بگزیند مرا از پی کشتن بود

زان نشود شادمان دل که گزینم کند

گر بگشایم ز لب مهر خموشی دمی

روی چو مهرش سبک میل به کینم کند

رخ چو به کار آورم، طاق دو ابروی او

با غم و با درد خود جفت و قرینم کند

هر غم و رنجی که هست بر دل من مینهد

این همه دانی که چه؟ تا همه بینم کند

هم شب اول که دل طرهٔ او دید ، گفت:

زلف کمند افگنش قصد کمینم کند

چون به کمان غمش دست کشیدن برم

آخر کار، اوحدی، در پی اینم کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام