گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند

این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند

چشم آن فتنهٔ پیدا به دلم پوشیده

نظری کرد، که پوشیده و پیدا بنماند

سخن عشق، که عقلم به معما می‌خواند

بر دلم کشف چنان شد که معما بنماند

حیلت ما همه حالت شد و حیلتها سوخت

حالت ما همه معنی شد و اسما بنماند

تا دو می‌دید دلم در کف یغما بودم

چون برستم ز دویی زحمت یغما بنماند

دل من دردی آن درد به دریا نوشید

به طریقی که نم در همه دریا بنماند

ای تمنای دل من ز دو گیتی نظرت

نظری کن، که دگر هیچ تمنا بنماند

گر چه از هر جهتم سری و سودایی بود

جهت سر تو بگرفتم و سودا بنماند

دوش با درد تو گقتم که: محابا کن، گفت:

اوحدی، تن به قضاده، که محابا بنماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام