گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۴

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کسی که چشمهٔ چشمش چنین ز گریه بجوشد

چگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد؟

دلی که این همه آتش درو زنند بنالد

تنی که این همه گرمی درو کنند بخوشد

حدیث ماه رخش آن چنان که هست نگویم

مرا مجال نماند، ز مشتری، که بجوشد

به کوشش از متصور شود وصال رخ تو

به دوستی، که پشیمان شود کسی که نکوشد

ستمگرا، ز غمت گر دلم خروش برآرد

عجب مدار، که سنگ از چنین غمی بخروشد

ترا به دل ز که جویم؟ گرت به ترک بگویم

بدان درم چه ستاند؟ کسی که جان بفروشد

مرا نصیحت بسیار می‌کنند، ولیکن

چه سود پند رفیقان؟ چو اوحدی ننیوشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید نوشته:

فکر می کنم در بیت چهارم (( به کوشش ار)) درست باشه نه (( به کوشش از))

کانال رسمی گنجور در تلگرام