گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۳

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هیچ روز آن رخ به فرمانم نشد

درد دل برداد و درمانم نشد

دوش راز عشق او بر مرد و زن

قصد آن کردم که برخوانم، نشد

صبر از آن دلدار و دوری زان نگار

گر چه می‌گفتم که: بتوانم، نشد

از شکایت‌ها که هست این بنده را

یک سخن در گوش سلطانم نشد

نیست یک شب، کز غم آن ماهرخ

ناله و زاری به کیوانم نشد

کی فراموشم شود یادش ز دل؟

نقش او چون هرگز از جانم نشد

خود نه او پیشم نمی‌آید به روز

شب خیالش نیز مهمانم نشد

بارها گفتم که: گر دستم دهد

داد ازان دلدار بستانم، نشد

اوحدی گفت: آن پری در عشق ما

نرم شد خیلی، ولی دانم نشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام