گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۹

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه عشقست این که در دل شد؟

کزو پایم درین گل شد

به بند او در افتادم

کشیدم بند و مشکل شد

چه شربت بود عشق او؟

که جان را زهر قاتل شد

قیامت بیند آن دستی

کز آن قامت حمایل شد

چو با آیینهٔ خاطر

جمال او مقابل شد

هر آن نقشی که بر دل بد

نهفته گشت و باطل شد

ازو من سایه‌ای بودم

به نور آن سایه زایل شد

مریدی را مرادی بد

ازان دلدار حاصل شد

ریاضت اوحدی می‌برد

که این درویش واصل شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام