گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۴

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خواهم شبی بر آن دهن تنگ میر شد

کامشب مرا تعلق او در ضمیر شد

این باد زلف اوست که باد بنفشه برد

وین خاک کوی او که نسیمش عبیر شد

از هجر آن پری که خمیرم ز خاک اوست

خاک جهان ز خون دو چشمم خمیر شد

مهر خود از دلم، دگران گو: برون برید

کم در درون محبت او جایگیر شد

در جان دوست هیچ اثر خود نمی‌کند

آن نالها که از دل من بر اثیر شد

ای مدعی، دگر به خلاصش نظر مدار

مرغی، که صید آن صنم بی‌نظیر شد

گر زخم تیر غمزهٔ خوبان ندیده‌ای

از اوحدی شنو، که درین درد پیر شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام