گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد

هر که عاشق گردد، او را در دل آرامی نباشد

پخته‌ای باید که: داند سوختن در عشق خوبان

بر چنین آتش گذشتن کار هر خامی نباشد

از سر کوی تو راه باز گشتن نیست ما را

وین کجا داند کسی کش پای در دامی نباشد؟

سر که من دارم به نام تست هم پیش تو روزی

صرف خواهم کرد، تا بر گردنم وامی نباشد

زندگانی خوش کجا باشد؟ که از لعل تو ما را

پرسشی هرگز نخواهد بود و پیغامی نباشد

تا چه منظوری؟ که چیزی در نظر هرگز نیاری

تا چه معشوقی؟ که کس را از لبت کامی نباشد

عذر خاموشی چه دارم؟ هم بباید گفت چیزی

گر نمی‌گویی دعایی، کم ز دشنامی نباشد

گر چه بر ما حکم داری، جور کمتر کن، که هرگز

شاه را بر بندگان بهتر ز انعامی نباشد

اوحدی را بنده کردی نام، ازین ننگی ندارد

بنده را گر راست می‌پرسی تو خود نامی نباشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام